
ای پروردگار من!
و این "ترانه" هم موسوی شد و موسوی را ترانه خوان کرد...
باز ترانه خون سر داد خونخوار جهان و ترانه کرد ترانه ها را... سهراب ها را... محسن ها را... نداها را...
ای پروردگار من!
آیا می بینی اینجا چه خبر هست؟
آیا می بینی که بعضی ها با نام "حسین"، خود را "شریعت مدار" جلوه می دهند و در عمل انسان هایی می پرورانند برای چنین جنایت هایی؟
ای پروردگار من!
آیا می بینی مظلومیت حسین و حسین های ما را؟
چه خوب می گفت معلم ما که:
"آنها که رفتند، کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند، و الا یزیدی اند..."
ای پروردگار من!
آیا می بینی یزید های زمانه را و آیا این قصه ی امویان نیست که بازخوانی می شود؟
این خون ها را ما گواهیم و تو ناظر و عاقبت را به تو می سپاریم...
*۱
*۲
*۳
***۴
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت16:4 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

برای تان دعا می کنم...
بر قلب هاتان می گذارم داغ نفرین را...
ای درّندگان جاهل...
*عکس مرتبط... (این عکس قرار بود عکس این پست باشد، ولی ظاهرا بلاگفا خیلی تحت فشار هست!!!)
**دوست عزیزم چه زیبا گفته...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:51 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

سلام به دوستان عزیز. مصیبت وارده را به همه ی شما و آنهایی که کورسویی از امید در قلبشان بود تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم (دموکراسی!) ، علو درجات را آرزومندم. برای همه ی دیکتاتورها و لجن مال کنندگان خواست و اراده و امید مردم هم سرنوشتی مشابه تمام همقطارانشان در طول تاریخ آرزومندم...
اینجانب از این لحظه تمام ارتباط خود با عالم سیاست را قطع نموده و از اینکه در این بازی کثیف شرکت داده شدم، بی نهایت متأسفم. تمامی نظرات شخصی هم از این پس در قلب خودم محفوظ خواهد ماند.
با تشکر.
*حتما ببینید*...آماری که از طریق کارمندان وزارت کشور لو رفت...
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت15:50 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

شب بود دیگر. آخر باید شب باشد تا بعدش صبح بیاید. ولی آن شب، شبی بود! مگر تمام می شد؟ قرار بود همه به انتظار صبح بنشینند تا آمدنش را جشن بگیرند و قدهی پر شراب کنند... دور فلک گویی در آن شب درنگ داشت! اما چه زیبا...
به به چه شبیه! خوش باشید حسابی... جای ما رو هم خالی نگه دارید. من که طبق معمول تنهای تنهام و جالبتر اینکه خانم استاد فرمودند صبح اول دی باید پروژه رو تحویل بدیم! خوب من هم فقط کمی متفاوت با شما به انتظار صبح می شینم... اگه برای من هم فال گرفتید، مطلعش رو اینجا بذارید... به هر حال خوش بگذره...
![]()
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت23:39 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

دوست عزيزم الينا در يكي از پست هاش لينكي رو قرار داد كه مورد توجه من قرار گرفت. لينك شما رو به يك پرسشنامه هدايت مي كنه كه حاوي ۵۵ تا سؤال هست. شما با پاسخ دادن به اين سؤالات متوجه مي شيد كه جهان بيني شما بيشتر به چه ديني و سمت و سويي گرايش داره. براي هر سؤال هم ۵ درجه از موافق تا مخالف قرار داره كه شما بسته به مخالفت يا موافقت يا بي تفاوتي خودتون، يكي از گزينه ها رو انتخاب مي كنيد. در آخر با نتايج جالبي روبرو مي شيد...
*** از همه ي شما دوستان عزيزم دعوت مي كنم تا اين پرسشنامه رو پر كنيد و اگه دوست داشتيد، نتيجه اش رو به من هم بگيد. من خودم اين پرسشنامه رو پر كردم و بعد چند روز، تصوير نتايج رو به شما نشون مي دم...
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:29 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

فارغ از هر رنگي
بي نهايت دوست اش دارم
يك معلم بود براي همه ي ما
مايي كه اخلاق را مدتها پيش فراموش كرده بوديم
چه خوب بود براي ما اگر مي ماند
و چه خوب شد براي خودش كه رفت
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت16:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

گفت: چه خبر از انتخابات؟
گفتم: انتخابات...؟!!!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت23:37 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

"عزيز من صلوات بفرست. با دهان روزه خون ات را كثيف نكن..."
نمي دانم چه ديني داري و چه مسلكي. با خدايي يا بي خدايي. فرقي نمي كند. حتي خودم هم نمي دانم كه دين ام چيست! اما چيزي هست كه فكر مي كنم تو هم قبول اش داشته باشي.
اينكه در اين ماه مردم طوري ديگر مي شوند يا حد اقل سعي مي كنند طور ديگري باشند يا شايد هم تظاهر به خوبي مي كنند. نمي دانم. به هر حال من اين ماه را دوست دارم. زياد...
احساس مي كنم مردم در اين ماه كمي مهربان تر مي شوند!
بهتر از مهرباني سراغ داري؟
چه دهاني است اين دهان روزه...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت14:44 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آيا تا به حال شده كه در چهره كسي بنگري و لبخندي بزني و او هم در پاسخ لبخندي زيبا نثارت كند؟
آيا به اين معجزه لبخند آگاهي؟
پس لطف كن و دست از اين چهره عبوس ات بردار و لبخند را تصوير قاب چهره ات كن تا اين نقش زيباي مسري[!!!]، به سرعت در جهان پراكنده شود...
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:1 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
امروز كه در روزنامه شرق خواندم كه گزارشگر تلويزيون عراق بعد از پيروزي تيم ملي كشورش در برابر عربستان نتوانست خودش را كنترل كند و به گريه افتاد، ناخودآگاه من هم گريه ام گرفت. نمي دانم چرا احساس كردم كه يك حس مشترك بين من و همه كساني كه ديروز براي پيروزي عراق اشك ريختند وجود داشت!
خلاصه همينكه لحظاتي بدون خشونت گذشت، كلي ارزش داشت...
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت19:13 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
به این نکته تا چه میزان اعتقاد دارید؟
سطح دانش و آگاهی در افراد با نوع لباس پوشیدن آنها ارتباط مستقیم دارد. البته دقّت کنید که منظور از دانش و آگاهی، نوع مدرک تحصیلی افراد نیست!
افراد آگاه و دانشمند لباس را مظهر تمدّن و شخصیت خود می دانند و به زیبایی و نظم در پوشش به عنوان یکی از اصول زندگی اجتماعی می نگرند. این قشر از جامعه به دلیل سطح آگاهی و درک بالای خود، نیازی به جلب توجّه از طریق لباس در خود احساس نمی کنند.
بر عکس، نوع پوشش برای افراد نا آگاه و سطحی نگر، تنها ابزاری برای ابراز وجود و جلب توجّه محسوب می شود. از آنجا که اینگونه افراد به دلیل نا آگاهی از اندیشه های متفاوت و متنوّع و انسان ساز، توانایی درست اندیشیدن و در نتیجه درست مطرح نمودن خود در اجتماع را ندارند، روی به جذّّابیتهای ظاهری می آورند و از این طریق به کمبودهای درونی خویش پاسخ می دهند.
نا گفته پیداست که همیشه در همهء دیدگاهها از جمله دیدگاه بنده، استثنائاتی وجود دارد...
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:45 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
فلسفیدن فعل سخت و کم طرفداریست. در عین حال همهء ما بدون اینکه قصد فلسفیدن داشته باشیم، تمام عمر را مشغول چنین کاری هستیم! درست پیش بینی نکرده اید، نوشته ام متن فلسفی نیست، فقط دلیل و برهان و چرا و چگونگی بعضی چیزهای به ظاهر کوچک را می نمایاند!
جسم، روح، عشق، کوچکی و بزرگی چه ارتباطی با هم دارند؟ از نظر من همهء اینها در کلمهء وجود خلاصه می شوند.
ما وجود داریم؛ با این توضیح که ما جسمی نیستیم که که صاحب روح باشیم، بلکه روحی هستیم اسیر آمده در جسم و این حقیقتی است که در هنگامهء فوران عشق به راحتی هر چه تمام تر لمس پذیر می شود و عشق فوران نمی کند مگر به بزرگ بودن در کوچکی و کوچکی به معنای عام کلمه یعنی همان "کوچولویی" !
سخت بود؟ خوب اگر راحت بود که اسمش را "فلسفهء نامفهومیه" نمی گذاشتم...
حالا این سلسله مراتب را از پایان به آغاز طی کنید و ببینید که چه پیش می آید! اوّل "کوچولو" باشید... کوچولو به معنایی که در "شازده کوچولو" به کار رفته! سعی کنید دنیا را مانند کوچولوها ببینید و عشق خود را بدون هیچ دلیلی به جهان و جهانیان تقدیم کنید... مانند بزرگترها محصور در یک دایرهء تنگ و محکوم به فنا نباشید که برای عشق ورزیدن به دنبال دلیل اند. با این کار شما در عین "کوچولو" بودن، "بزرگ" می شوید و در کمال ناراحتی می بینید که جهان و جهانیان (بزرگترها) قدر این عشق شما را نمی دانند و نمی فهمند. آنها در قبال عشق شما، تلخی تحویلتان می دهند و جسمشان را از شما دریغ می کنند!!! امّا شما باز روحتان را تقدیمشان می کنید. شما به آسمان می روید و از آنجا به دایرهء تنگ آنها می نگرید... چه خشک خشک و تیز تیز و شور شور!
حالا تنها آرزویتان این می شود که از قفس جسم رها باشید و به هرجا که دلتان می خواهد پرواز کنید. به چشم هر که دوستش دارید بنگرید و در آغوش هر که به او عشق می ورزید آرام بگیرید، ولی با ناراحتی تمام متوجّه می شوید که اسیرید... اسیر در این قفسی که از بدن برایتان ساخته اند و این یعنی "وجود"!
خلاصهء فلسفهء نامفهومیه: "کوچولو" باشید و "عشق" بورزید و هرگز به عشقتان خیانت نکنید...!
حالا شما بروید و سقراط و افلاطون و ارسطو و ابن سینا و دکارت و کانت و سهروردی و ملّا صدرا و نیچه و هگل و سارتر و .... بخوانید! فکر می کنید چیزی بیشتر از این پیدا می شود؟ نمی دانم؛ حتما پیدا می شود، فقط بعد از پیدا کردن یک ندایی هم به من بدهید...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

ای میهن ای داد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد!
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد!
...
.
.
.
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت19:26 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
در ابتدا یک پوزش بزرگ و رسمی به خاطر این تأخیر و تنبلی در به روز رسانی وبلاگ. البته امیدوارم شرایط مرا درک کرده باشید. بعد هم اینکه آمدن سال نو را البته کمی دیر، به همه شادباش می گویم و برای همهء دوستان خوب و بدم! آرزوی خوشبختی و شادی و پیروزی میکنم!
خوشبختانه پدر خوب و فداکار و عجیب! بنده هم از یک عمل جرّاحی سخت و سنگین، به سلامت عبور کردند و الآن هم در حال گذران دوران نقاهت هستند.
در این میان بد نیست این را هم بگویم: این مدتی که نبودم، دوران بسیار سخت و جانفرسایی را گذراندم... بسیار سخت... آنهایی که باید بدانند، می دانند و می فهمند چه می گویم... بیشتر توضیح نمی دهم تا این جریان رازی بماند برای همیشه...!
و امّا خوشحال کننده ترین موضوعی که دلم می خواست در موردش بنویسم و فرصت نشد، می دانید چه بود؟ زیاد فکر نکنید. چون خودم می گویم٬ آزادی اکبر گنجی... باور کردنی نبود... هم آزادیش و هم آن چهرهء عجیبش در هنگام آزادی. اوّلین باری که این خبر را خواندم، جلوی دکّهء روزنامه فروشی بودم و یک چهرهء عجیب بر صفحهء اوّل روزنامهء اعتماد توجّهم را به خود جلب کرده بود. ابتدا نشناختم... امّا با خواندن مطلب کناری فهمیدم لب خندان چه کسی در میان آن ریشهای ژولیده به من انرژی می دهد! آری! خودش بود... اکبر... احساس دوگانه و متناقضی داشتم. از طرفی خوشحال از آزادی و سر بلندیش و از طرف دیگر ناراحت از اینکه آزادگی در این کشور و با این حکومت، چه هزینهء سنگینی دارد. فکر می کنید ما از پس چنین هزینه هایی بر می آییم؟! واقعا اکبر عاشقی صادق است و این را اثبات کرد که:
"به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق ... مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش!"
کاش کمی بیاموزیم و عمل کنیم...!
بدرود...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:58 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
" فمینیسم "
می دانم در دنیا بحث داغ و جنجال بر انگیزیست و در ایران هم یک شهر وجود دارد پر از آدمهایی که پشت این واژه مشغول فعالیتند. نام این شهر را همه می دانیم: "بلاگستان"
من آدم بی انصافی نیستم. می دانم که بر جنس زن جفا زیاد رفته و حقوقش به حدّ بی نهایت پایمال شده و می شود. امروز دیدگاه خودم را در مورد " فمینیسم " ایرانی بیان می کنم. می خواهم بگویم که شدیدا" از هر نوع جنبش حق خواهانه استقبال می کنم و حاضرم در حدّ توان در این گونه فعالیتها شرکت داشته باشم. امّا از دیدگاه شخصی با قرار گرفتن در قفس هر گونه ایسمی مخالفم. در وبلاگ یکی از دوستان نوشته ای را خواندم که زمینه ساز بحث مختصری در این رابطه شد. این دوست عزیز در جایی فرمودند که " منظورت از خودمان بودن را کاش واضح تر بیان می کردی" و در جای دیگر اینکه "چرا فکر میکنی اگر کسی ادعای فمینیست بودن کرد ادعای عقل کلی هم داره؟ ". سپس اینگونه نتیجه گیری کردند که "به عقایدت احترام میزارم ولی فکر میکنم تو هم تا حدودی گرفتار افکار سنتی جامعه مون شدی که با هر نوع ایسمی مخالف هستند".
قاضی نیستم که بخواهم کسی را محکو م کنم. ولی محض دفاع از دیدگاهم لازم می دانم چند نکته ای را به پیشگاه این دوست عزیز تقدیم کنم.
۱. گمان می کنم پاسخ پرسش دوم خود را با این نتیجه گیری که کردید٬ گرفتید. ظاهرا اگر کسی با هر گونه ایسمی و به ویژه فمینیسم مخالف باشد٬ ( که البته مخالفت بنده هم با اصل جنبش نبوده و نیست) به طور قطع و یقین گرفتار افکار سنتی شده و مخالف هر گونه پیشرفت و آزادی و رابطهء جنسی دو طرفه و ... شاید هم مخالف انسانیت باشد. آیا این دید درست است؟
۲. اگر بخواهم دلایل مخالفت خود را با قرار گرفتن در قفس هر گونه ایسمی بیان کنم٬ یادداشت طولانی را می طلبد که در حوصلهء این بحث نیست. فقط به این نکته بسنده می کنم که هیچ انسان آزاده و حق خواهی حاضر نمی شود خود را محدود به قواعد و اصول تعریف شدهء یک انسان معمولی دیگر کند. البته در مورد این گونه ایسمها که این نکته بسیار بیشتر صدق می کند. چرا که این اصول و قواعد توسط یک عده بیگانه با فرهنگ و اخلاقیات این مردم تعیین شده است. ممکن است برای فرهنگ خودشان مؤثر باشد٬ اما بعید است به کار این مردم با فرهنگ مخصوص خودشان بیاید.
۳. مخالفت من با فمینیسم به ویژه از نوع ایرانیش٬ چند دلیل دارد. اول همان است که خودتان گفتید٬ یعنی اینکه در ازای این ظلمی که به زنان رفته٬ به جای آگاهی دادن به زنان و حتی مردان و به جای اینکه با درک و شعور و مهربانی و عشق به انسانیت به مبارزه با افکار غلط بپردازند٬ راه فحاشی و تمسخر جنس مرد را پیش گرفته اند و می خواهند همهء این بدبختی ها را متوجه مردان کنند. بدون پذیرفتن این نکته که حتما زنان در طول تاریخ ضعفهایی از خود نشان داده اند که آنگونه با ایشان برخورد شده و می شود. در ضمن اکثر اینها هم خود را علامهء دهر می دانند و حتی گاهی یکدیگر را به باد تمسخر و ریشخند می گیرند٬ چه رسد به دیگرانی مانند ما واپس گراها...! بعد اینکه قریب به اتفاق فمینیسمتها دین را بزرگترین عامل بدبختی زنان می دانند و خیلی از آنها به همین خاطر به انکار دین و گاهی هم به انکار خدا می رسند و البته به گمان بنده به شدت اشتباه می کنند. طبیعی است که در این راه می خواهند به یکباره همهء فرهنگ و تاریخ و تمدن مارا زیر سؤال ببرند که البته در اینجا هم گمان می کنم راه درستی را در پیش نگرفته اند.
بودن اشکال در فرهنگ به این معنی نیست که ما اجازه داریم بدون توجه به سطح آگاهی و درک و سواد مردم در هر زمانی٬ همه را به باد فحش و بد و بیراه بگیریم.
بحث بی پایانی است٬ فقط می خواهم حرف یکی از همین عزیزان وبلاگ نویس فمینیست را که درد دل من هم هست بخوانید. البته بهتر است که این Lady feminist هم توصیه های خودش را به کار بگیرد و به قول آقایان امامان جمعه!!! اول از همه به خودش توصیه کند و بعد به دیگران.
_________
پ ن: شرمنده، موجود نمی باشد!!!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت18:10 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
اگر تا به حال به خدا اندیشیده ای،
اگر تا به حال به او شک کرده ای،
اگر تا به حال به انکارش رسیده ای،
اگر بعد این حالات احساس خوبی نداشتی،
اگر باز هم مشتاقی که در این مورد بدانی ...
اگر می خواهی بزرگترین اشتباه بشر بعد از قرون وسطی را از دیدگاه یک فیلسوف آمریکایی بدانی،
اینجا و سپس اینجا را حتما" بخوان!
اگر به آن اشتباه بزرگ پی بردی، بردی...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: قضاوت با خودتان است. نظر بنده هم باشد برای وقتی که خودم چیزی فهمیده باشم...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:5 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
این جدال بر سر نقش مردم! حالا قضاوت با خود شما...!
*تئوری پردازی نشانهء خدا ...! و نمایندهء امام عصر...! جناب روشنگر یزدی!!!
*مصاحبهء تند جناب کروبی...
*پاسخ بسیار دقیق و مستند جناب انصاری در ۴ بخش و حرفهای نیشدار جناب آقای توسلی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : فعلا از آقای حمید انصاری تصویری در دست نیست!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:35 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
در نوشتهء "روزه" درد دلی را با شما دوستان عزیز بیان کردم. برای این نوشته، جناب "." که خود را معرّفی نکردند، دیدگاهی داشتند که عینا ملاحظه می فرمایید:
" هاها... آخر جوسازی بود! آخه یوگا چه ربطی به روزه داره؟ کجاشون بهم می خوره؟ تو که می دونی، روزه به چه دردی می خوره؟ تازه مگه اصلا چند درصد مردم دنبال ادیان عصرنو (new age) می رن؟ دین مال خره، معنویت هم چیز بی معنی ست. آدم مواد هم بزنه خمار می شه، اون هم معنویته؟ شاید هم باشه، بیخود نیست حزبلایی که مرید زیاد دارن بیشتر مواد هم می زنن.
اگر هدف «انسان بودن» و مهربانی هستش چرا باید گشنگی کشید؟ چرا نباید دوش گرفت؟ چرا یک ماه فقط؟ این حرف ها الکی هستن. رمضان تلاش محمد برای تقلید از ادیان مجاور بوده. چیزهای احمقانه و جاهلی هم زیاد در اسلام وجود دارند که توضیح ساده تری از اون چه تصور می شه دارن. در ضمن چرا وقتی دیگران تلاش می کنن فرقه ای ایجاد کنن می شه حرکت من درآوردی؟ یک بار حساب نکردی محمد این مسخره بازی ها رو از کجا آورده؟ جالبه شما برای عقاید خودتون احترام می خواهید، اما عقاید دیگران رو مسخره می کنید! "
من واقعا قدرت پاسخ دادن به جناب "." عزیز را ندارم و اگر هم داشتم نشانی برای مراجعه نبود، فقط برای رفع شبهه چند نکته را یاد آوری می کنم:
1. شما که اینقدر محکم و پایدار از عقاید خود می گویی و دینداران را خر خطاب می کنی، کاش یک آدرسی از خود می گذاشتی تا جوابت را هم بگیری، نه از من، بلکه از همان دینداران...!
2. من به هیچ وجه قصد جوسازی نداشتم و فقط یکی از چیزهایی که خیلی ناراحتم می کرد را نوشتم و این فقط و فقط یک درد دل بود، نه بیشتر...!
3. من ابدا منکر خوبی های یوگا و ... نمی شوم ، امّا نمی توانم شگفت زدگی خود را از خر دانستن کسانی که به دین احترام می گذارند توسّط کسانی که خود به مکاتب بسیار بی پایه و اساس تر از دین عمل می کنند، پنهان کنم...! در نتیجه قصد تمسخر نداشتم عزیز!
4. بنده نه حزب اللهی هستم و نه خودم را آدم مذهبی می دانم، چون واقعا مذهبی رفتار نمی کنم و به دنبال دین حقیقی و همان دین اصلی هستم، امّا این را می دانم که بیشتر حزب اللهی ها مواد مصرف نمی کنند و مشکل آنها فقط این است که چشم و گوش خود را بیش از حد می بندند! در مقابل کسانی هم هستند که حاضرند تمام چیزهایی را که بر ضدّ دین و دیانت و معنویّت می شنوند، چشم و گوش بسته قبول کنند تا خود را متجدّد نشان دهند.
5. گفتی چرا باید گشنگی کشید؟ من در حدّ سواد ناچیزم می دانم که که این گرسنگی سود بسیار دارد برای کسی که می داند چه می کند و امثال این گرسنگی در دین و همهء مکاتب بسیار است که با تحمّل سختی ظاهری به پلّه های گوناگونی از لذّت روحی می توان رسید. گفتی چرا نباید دوش گرفت!!! جلّ الخالق؛ این را دیگر چه کسی گفته؟ من مطمئنّم که این گفته را تو دوست عزیز از پیش خودت نگفتی و این را از کسی شنیدی که یا کم اطّلاع بوده و یا برای معکوس جلوه دادن دین این حرف را زده. من که تا به حال از هیچ دینداری نشنیده ام و نخوانده ام که هنگام روزه داری، نباید دوش گرفت!
۶. همه می توانند هر وقت که بخواهند انسان و مهربان باشند، امّا این ماه فرصتی است که همه با هم و یک ملّت و یک جمعیت ۱.۲۰۰.۰۰۰.۰۰۰ نفری خوبیها را به هم هدیه کنند و به احترام این روزه رعایت بسیاری از نا ملایمات را بکنند و در حقیقت تمرین انسانیت کنند. اصلا من رمضان و روزه را برای همین چیزها دوست دارم. و گرنه این را هم مثل بسیاری از دستورات دیگر، بی ارزش قلمداد می کردم. در ضمن شما هم اگر راهی یافتید برای این که همهء مردم برای همیشه خوب باشند و انسان واقعی را به نمایش بگذارند، بگویید و مطمئن باشید که من جزء اولین کسانی خواهم بود که از پیشنهاد شما استقبال می کنند.
۷. چیزهای احمقانه و جاهلی بی شک زیاد است و من هم منکر این قضیه نیستم، امّا نه در دین، بلکه در خرافاتی که باز هم من در آوردی هستند و فقط برای تحمیق و استثمار توده ها به وجود آمده اند و به نام دین به خورد مردم داده می شوند.
۸. با همهء این حرفها، اعتراف می کنم که سوادم بسیار پایینتر از حدّی است که بخواهم دین و مکاتب و فرق گوناگون را تجزیه و تحلیل کنم. اینجا هم یک گوشهء بی نهایت کوچک از دنیای مجازی است که من عقاید و درد دل هایم را برای هم نوعانم به اشتراک می گذارم برای همین گفت و گوها تا بلکه چیزی بیاموزم و از این بی سوادی و سر در گمی رها شوم.
در پایان اگر به کسی توهین و یا عقاید کسی را مسخره کردم، همینجا پوزش رسمی خود را اعلام میدارم.
خدا نگهدار همهء ما!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:45 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
چه گویم که... همه اش می آییم بی خیال این سیاست بی پدر و مادر شویم، امّا گویی این حرامزاده دست از سر ما بر نمی دارد. در این وانفسا که چشم امّیدی به هیچ کدام از این اهالی سیاست نمی توان دوخت، در این هالهء ابهام و سیاهی که حقّ و حقیقت در پشت هزاران افراط و تفریط و سفسطه و تحریف و خرافات پنهان شده است، تنها امیدمان به جویندگان حقیقت است که هزاران سختی و بی مهری را به جان خریده و از سوی مسلمان و کافر، طرد شده اند...
همانهایی که سر گشتگانی چون ما را لااقل راهنمایی هستند بس دلسوز و مهربان...
امّا...
عقده هایی که در دل دشمنان شرافت و راستی از هر چه راستگو و آزاده ایجاد شده، به راحتی اجازهء حرف زدن به اینها نمی دهد، حتّی اگر این بیچاره های از همه جا رانده در گوشهء تاریکی از این دنیای دهشتناک غیر از وطن مشغول به پژوهش و جستجو باشند...!
بلی!
باز هم استادی دیگر اسیر این سنگهای انسان نما شده است، استاد احمد قابل، صاحب وبلاگ شریعت عقلانی که از دست این نامردمی ها به کشور دوست و همزبان، تاجیکستان سفر کرده و آنجا را برای راحت پژوهیدن و آزاد نوشتن انتخاب کرده بود، بعد از مدّتها به خاک مظلوم پارس سفر کرده و هنگام بازگشت به ایشان می گویند که ممنوع الخروج شده است...! بله! مصداق در وطن خویش غریب...!
گویی درد و رنج و نا مرامی و بی مهری دست از سر بعضی ها بر نمی دارد. حالا باید بنشینیم و ببینیم که ایشان را با چه اتّهاماتی به چه مجازاتهایی می رسانند...
به قول عارف:
داد!
داد!
عارف با داغ دل زاد!
داد ای دل!
داد...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:39 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
واقعا زمان جنگ در سنّی نبودم که بتوانم شرایط را درک کنم. ولی الآن به این نتیجه رسیدم که بیشتر از ۶ سال، جنگ بی ثمری داشتیم. یعنی هزاران انسان کشته شدند برای هیچ... میلیاردها تومان خسارت برای هیچ... واقعا چرا؟ (نمی گویم حتما همینطور است، ولی من تا الآن به چنین نتیجه ای رسیدم!!)
*خفقان!
تا به حال پیش آمده که بخواهی موضوعی را بدانی، ولی نشود یا نتوانی و یا نگذارند بدانی...؟! در این حالت چه حسّّی داشتی؟
*بدون شرح!
ما جوانان ایرانی در نوع خود بی نظیریم. چرا؟ چون ممکن است چیزهای بسیار خوبی دم دستمان باشد، ولی چون از خودمان بدمان می آید، از همه چیز خودمان هم متنفر می شویم. حالا اگر همین چیز خوب را با روش دیگران یا از دست دیگرانی که از ما بهترانند، بگیریم، برایمان از طلا هم ارزشمند تر می شود...!
*ناراحتم!
در صفحهء جوان روزنامهء ایران (که یکی از خوانند گان ثابتش هستم) مطلبی را خواندم که بسیار ناراحتم کرد. نویسنده قصد داشت تا اختلاف بین نسل قبل و نسل جدید را تشریح کند و به هر دو نسل بگوید که می شود به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کرد. خب اینها همه تحسین بر انگیز بود، امّا جایی نوشته بود که "ما كه با صداى جنگ و بمب آمديم روى زمين چرا بايد چهچهه گوش بدهيم و حال بكنيم. اى آقا مگر ما با صداى چهچهه بلبل ها بزرگ شديم؟ ما با صداى اره برقى و بوق ماشين ها زندگى مى كنيم... ما... ما... مانسل دوبس دوبس هستيم نه هآى... هآى.... چرا بايد شبيه شما باشيم، بزرگترها!!!". آخر کدام کارشناس فرهنگی گفته که علایق هنری مربوط به نسل می شود؟ یعنی اگر بنده از نسل جدیدم، باید از موسیقی اصیل ایرانی متنفّر باشم و از صبح تا شب به قول این جناب "دوبس دوبس"کنم!!! کاش لا اقل در مورد مسائل هنری جزمی صحبت نکنیم...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:52 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آیا تا به حال فکر کردی که اگر شرایط بهتری برای زندگی داشتی، چه می شد؟
اگر پدر و مادری با سوادتر، پولدارتر، با فرهنگ تر، فهمیده تر، مهربان تر و عاشق تر داشتی...!
اگر دوستان صمیمیت، همان قدیمی ترین دوستانت بودند و تو را فقط به خاطر خودت می خواستند...!
اگر شرایط تحصیل در رشتهء مورد علاقه ات فراهم بود...!
اگر در شهری پیشرفته تر با مردمانی متمدّن تر زندگی می کردی...!
اگر خوش قیافه تر و خوش هیکل تر و قد بلند تر و خوش تیپ تر بودی...!
اگر بیل گیتس پدرت بود...!!!
دوست داشتی همهء اینها و حتّی خیلی بیشتر از اینها را داشتی؟
اصلا مگر دست توست که خیلی از اینها را داشته باشی یا نه؟
حالا به من بگو ببینم!
آیا کسی حق دارد تو را به خاطر اینکه خیلی از اینها را نداشتی و یا کمتر داشتی، مسخره کند؟
پس چرا در بیشتر حرفهایت، رگه هایی از پوزخند به آدمهای پایین تر از خودت نمایان است؟
آیا تمسخر همان نادانی است؟
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:43 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آن پیرمرد ویولون نواز را به یاد داری؟همان که تعریفش را برایت کرده بودم؛دیروز دیدمش، فکر می کنی در چه حالی بود؟
در شهر دور می زد و اسپند دود می کرد...سرش را هم می لرزاند تا بلکه مردم دلشان بسوزد و پولی به او بدهند...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:20 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آن هنگام که بر بلندای مال و منال نشستی،
بدان؛ گرسنه ای تکّه نانی را در کنج آبروی خود چشم به راه است...!
آن هنگام که روزگار تو را بر تخت پادشاهی نشاند،
بدان؛ دستان پاره پاره شده از رنج پایمردی، جوانمردی را گدایی نمی کند...!
آن هنگام که لب بر لب یار و دل در گرو مهر او گذاشتی،
بدان؛ قلب شکسته ای عشق تو را در گوشهء شرم خود پنهان کرده است...!
آن هنگام که خوشی سر تا سر وجودت را فرا گرفت،
بدان؛ هوای سنگینی بر دل غمگینی سایه افکنده است...!
آن هنگام که به بزرگی خود می اندیشی،
بدان؛ بود و نبودت به خواست
یگانه ای
پایداری
پایدارنده ای
مهربانی
پروردگاری
"خدا"
بسته است...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:5 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
من فقط احساس خودم را نسبت به مقالهء یک نویسنده که از قضا مثل شما از جنس لطیف بود، بیان کردم. نه قصد تحلیل بود (چون در این حد نیستم) ونه قصد سخنرانی و پند فروشی...!
امیدوارم به من این حق را بدهید که در وبلاگ خودم، از ابراز احساسم خودداری نکنم.
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:11 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
شنبه 29 مرداد ماه 1384 در صفحهء زنان(8) روزنامهء ایران، مطلبی را خواندم با عنوان "زیبائیهای پنهان پشت ماسک". گزارشگر روزنامه در این یادداشت با یک نگاه بی طرفانه به بررسی آرایشهای غلیظ که در بین زنان و دختران ایرانی و مخصوصا در کلانشهرها گسترش پیدا کرده است، پرداخت.
من نه می خواهم در مورد این نوشته قضاوت کنم و نه در مورد خوبی یا بدی آرایشهای غلیظ، تنها بخش آخر این نوشته بد جوری مورد توجّه من قرار گرفت. امیدوارم برای شما هم همینطور باشد:
"آرایش غلیظ یعنی اینکه خود واقعی تان را قبول ندارید و سعی دارید خود را با این مواد شیمیایی بیارایید. پس این آرایش جنبهء نقاب پیدا می کند و نقاب زدن چه روانی و چه مادّی، در هر دو صورت غلط است و امّا خانمهایی که با آرایش غلیظ و نا به هنجار، محرّک قوی از خود درست می کنند، ممکن است با توجّه به فرهنگ موجود جامعه، با پاسخهای نا صوابی مواجه شوند. بدون هیچ پیشداوری می توان گفت آرایش غلیظ و بدن نمایی در جامعه ایرانی باعث شده آمار تجاوز، قتل و اعتیاد افزایش یابد و با تقلید ناروا از جوامع غرب به این مسأله دامن زده می شود. چون نیازهای جنسی در آن کشورها با توجّه به روابط موجود بین زن و مرد به آسانی رفع می شود ولی در ایران با آرایشهای غلیظ، بیشتر به این مسائل دامن زده می شود."
من به عنوان یک پسر جوان که تا به حال با توجّه به شرایط زندگی و محیط پیرامونم و بیشتر از سر اجبار از سکس دوری کردم، ( بدون پیشداوری در مورد خوبی و بدی هر نوع سکس) با تمام وجود، درستی این مطالب را به خصوص در خطوط آخر حس می کنم. کاش این محرّکهای بد جنس، ذرّه ای هم به این فکر می کردند که اینجا ایران است و با غرب تفاوتهای ریشه ای دارد.
دوست دارم نظر شما، به ویژه دوستان جنس لطیف را در این مورد بدانم...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:7 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
اما ۲ اتّفاق جالب که دوّمی شدیدا موجب شگفتی و ناراحتی است:
۱. روز اول قبل از شروع برنامه٬ برق تالار فخرالدّین اسعد گرگانی قطع شد و بعد از کلّی سر کار گذاشتن مردم٬ ( والبته درست در زمان تبدیل شدن تالار به سونا بخار) اعلام شد که بر نامه یک روز عقب می افتد. حال چطور مسئولان تالاری با این شهرت و اعتبار٬ نتوانستند چاره ای برای این مشکل بیندیشند٬ خدا می داند!!! ( یعنی ممکن است که این تالار موتور برق نداشته باشد؟!)
۲. روز دوّم در حین اجرای برنامه٬ نوبت به گروهی رسید که اکثریت آن را هموطنان بهایی تشکیل می دادند. از قضا این گروه در یک جشنواره کشوری که داوران آن را موسیقیدانان بزرگی همچون آقای پیر نیاکان تشکیل می دادند٬ مقام اول را به دست آوردند و در پی این سابقه٬ سرپرستان بعضی گروههای معلوم الحال که با انواع روشهای عوامفریبانه سعی در جلب مخاطب ( بیشتر جوانان) دارند٬ بهایی بودن این عزیزان را چماقی کرده و بر سر آنها می کوبند تا مانع از اجرای برنامه از سوی آنها شوند. بعضی وقتها برای رسیدن به پیروزی٬ بعضیها چقدر پست می شوند! حالا جالب اینجاست که مسئولان حراست از جمله یک آقای روحانی هیچ مخالفتی با این برنامه نداشتند٬ ولی این آقایان هنر دوست که همیشه در پی اعتلای هنر سرزمین خود ( بخوانید جیب مبارک) هستند٬ داد وا اسلاما سر دادند و چنان آشوبی به پا کردند که جناب بن لادن هم از انجام آن عاجز بود. حال اینکه اینها چقدر به اسلام اعتقاد داشتند و اصلا اجرای برنامه هنری چه ربطی به کیش و آیین هنر مند دارد٬ بماند...!
بله٬ اینگونه بود که تن مرحوم فخرالدّین اسعد گرگانی در گور لرزید و حسابی بعضی از هنرمندان و هنر دوستان واقعی!!! مورد نفرین این جناب عظیم الشان قرار گرفتند...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت22:25 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام آقای پدر جوجه های نوشی!
احساس چیز خوبیست؟
محبت چه؟ عشق چه؟ انسانیت چه؟
از همه بگذریم! آیا حق چیز خوبیست؟
آیا انسانیت را جنس شما تعیین می کند یا وجدانتان؟!
اینجا فقط به کمی روح بلند نیاز داریم تا ای نوشی و جوجه هایش را از این همه غم برهانیم، آیا بلندای روحتان به اینجا می رسد؟
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:1 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:






