تبليغاتX
 آزاد مرد اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
آزاد مرد
غلام همـّت آنم که زیر چرخ کبود .::|::. ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد"آزاد"است!
آزاد مرد

.:: هـان! تا که سر رشته خـود گم نکنی! ::.
.:: خــود را، زبرای نیــک و بــد گم نکنی! ::.
.:: رهـــرو تــویی و راه تــویی مـنزل تــو! ::.
.:: هشدار! که راه خود به خود گم نکنی! ::.
.....::"شيخ شهاب الدين سهروردي"::.....

-------------------------------------------------

*** اينجا هيچ محدوديتي براي دوستي و تبادل لينك نيست. لطفا براي لينك كردن اجازه نگيريد. در صورت تمايل لينك كنيد و خبر بدهيد تا من هم دوستي خود را اعلام كنم :)


نخستين برگ | بايگاني | قاصدك

امکانات
نگار و سخن روز


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
كتابخانه ي من
ابزارها





Powered by WebGozar

پشتيباني
Powered by
Blogfa.com
التماس دعا...

اللهم ادخل اهل القبور السرور
 اللهم اغن کل فقیر
اللهم اشبع کل جائع
اللهم اکس کل عریان
اللهم اقض دین کل مدین
اللهم فرج عن کل مکروب
اللهم رد کل غریب
اللهم فک کل اسیر
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین
اللهم اشف کل مریض
اللهم سد فقرنا بغناک
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
اللهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر انک علی کل شیء قدیر

[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

...

برای تان دعا می کنم...
بر قلب هاتان می گذارم داغ نفرین را...
ای درّندگان جاهل...

 

*عکس مرتبط... (این عکس قرار بود عکس این پست باشد، ولی ظاهرا بلاگفا خیلی تحت فشار هست!!!)
**دوست عزیزم چه زیبا گفته...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شور...

میر حسین

دیشب شور به پا کردی برای من و مایی که شعورمان را به بازی گرفته اند... دیشب اشک می ریختم و اشک می ریختند همه ی آنهایی که دلشان برای شجاعت همراه با صداقت آن روزها تنگ شده بود...
دیشب سبز بودیم و سبز تر کردی ما را ای دوست داشتنی نقاش چیره دست...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ره جانانه...!

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون می‌رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالی ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امشب...

 

۲ دقیقه از نیمه شب گذشته، چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ و عید غدیر...
من خسته ام. شام نخوردم. کلی هم برای پروژه کار دارم... اما چه چیزی باعث شده که من اینجا بشینم و بنویسم؟
امشب به مناسبت عید غدیر، در رشت کنسرتی برگذار شد. دیروز تبلیغ این کنسرت رو در سطح شهر دیده بودم، اما نتونستم بلیطش رو گیر بیارم... تا اینکه امروز دور و بر ساعت ۵، یکی از دوستان زنگ زد و گفت که بلیط رو پیدا کرده...
حالا خواننده چه کسی بود؟ "استاد فریدون پور رضا" ! خواننده ی مشهور سریال پس از باران...


استاد فریدون پور رضا (سمت چپ) در کنار شاعر لنگرودی، رضا مقصدی در کلن


این همه کار برای پروژه رو ول کردم و تو این برف و سرما با این خیابونای پر آب، رفتم... وای که با چه ذوقی رفتم... در همون ابتدای کار موسیقی دشتی فضای سالن رو پر کرد و به طور غافلگیرانه ای دیدم که استاد داره همون آواز مشهور در پس از باران رو می خونه... وای که چه حالی داشتم... اشک بود که من رو در خودش گم می کرد... تا آخر برنامه و تا همین لحظه هم از اون حال در نیومدم... با این که کلی آهنگ شاد هم خوند، اما من هنوز تو شور صدای این مرد ۷۵ ساله ی گیلک غرقم و نمی دونم چطور شما رو در این شور و حال سهیم کنم....

وقتی داشت می رفت، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از بین این جمعیت عظیم رد نشم و دستش رو نبوسم... آخه از کجا معلوم که باز بتونم اینطوری زنده و رو در رو چنین حالی ازش بگیرم... البته جای بوسه ی اون روی سرم موند و احساسش رو با من تقسیم کرد...

خیلی خوش گذشت... اونقدر که من الآن نمی دونم دارم چی می نویسم...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و آن بيست رز سفيد...

نه!
مثل اينكه آن بيست رز سفيد كار خودشان را كردند...

بامداد امروز فهميدم كه عروس شدي...
و چه زيبا شدي...
داماد چه غرق در شادي خواهد بود با تو!

راستي چه خبر از رزها...؟

-------------------------------------------------------------------------------------------
پس نوشت۱: احساس خيلي عجيبي بود. تا به حال تجربه اش نكرده بودم. خيلي خوشحال بودم و از طرفي خيلي شگفت زده. نمي دانستم خوشحالم يا ناراحت. اصلا هيچ توصيفي براي آن احساس نمي يابم كه بنويسم. من معشوق كوچولوي خودم را ديدم كه عروس شده بود. همين!

پس نوشت۲: اين گلها كه اين بالا مي بينيد، ۲۰ گل سفيد هستند، منتها نه بيست رز. نتوانستم تصويري از بيست رز سفيد بيابم. البته تصوير همان بيست رز را داشتم كه ترجيح دادم در نهانخانه ي قلب خودم بماند...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

11 سال پيش!

درست ۱۱ سال پيش بود.
ما در بند بوديم.
به جرم عشق!

ولي چه شيرين بود ميوه اش...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ترك عاشقانه!

اندر حكايت جدايي، پير ما را گفت كه ترك از عشق نيست... در كنار كوه دره را هم ببين... گاه بر فراز قله باش و گاه در ژرفاي دره... عشق اين نباشد كه هنگام خوشي در آغوش اش بگيري و هنگام تلخي رهايش كني... نيز عشق اين نباشد كه بر حسن او تكيه كني و ضعف اش را به او واگذاري...
عشق اين باشد كه بر فراز قله يا در ژرفاي دره با حسن و ضعف، او را در آغوش گيري و برايش سرود زندگي بخواني...
ليكن اگر قضا بر آن گشت كه با او نباشي، آنگونه ترك اش كن كه آتش عشق همچنان شعله ور باشد... عشق اين است كه حتي در آن هنگامه ي تلخ جدايي، با دل گريان لب يار را كمان فرو رفته كني...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دايره و مركز

من دايره اي بودم با مر كز خودم
تو دايره اي بودي با مركز خودت

دوستي ما دايره هامان را يكي كرد
اما مركز تو با مركز من يكي نبود

شديم دايره اي با دو مركز!
چنين دايره اي وجود نخواهد داشت!
همانطور كه ديگر دوستي من و تو وجود ندارد...

عشق يعني يكي شدن دايره ها و مراكز
مراكز كه يكي شوند، خواسته و ترس از بين مي رود!
ديگر مركز مي شود مركز كل!

هستي...!

مي توانستيم؟
آري! مي توانستيم!
كاش مي خواستيم...!

دوستت دارم بي منت هنوز...

----
پ.ن: تا اطلاع ثانوي، متن بالا آخرين نوشته ي من خواهد بود. از اين به بعد مي خواهم از خودم چيزي ننويسم. حرفهاي من هنوز حرفهاي من نيست! حرفهاي ذهنم است. پس برايتان از كساني مي نويسم كه حرفهايشان از خودشان باشد!!! البته گاهي شايد سكون به سراغم آمد و نوشتم...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سپندار مذگان!

love!

پارسال همين زمان بود كه سپندار مذگان را برايت نوشتم!
جايي نوشتم كه تو خود پيشنهاد گشودنش را داده بودي!
اينجا:

سپندار مذگان 

چه احساس خوبي بود و البته هنوز هم هست...!
باز هم به تو و به خودم و به همه ي احساسات پاك، تبريك مي گويم...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به آسمان مي نگريستم.

آسمان، چشم او بود.

آسمان آبي و خسته بود.

آسمان به من مي نگريست!

مرا مي ديد و نمي ديد!

چه حرفها داشت كه نمي گفت...

شايد زبانم را نمي دانست!

ولي نه! مي دانست.

بارها با هم درد دل كرده بوديم.

شايد  نمي خواست بگويد!

شايد هم مرا به جا نياورده بود!

و يا شايد رنگ نگاهش  دگرگون شده بود!

 

نگاهم را به زير انداختم و رفتم...

نگاه بغض آلودم را!

نگاه  پاك و معصومم را!

نگاه آبي و تنهايم را!

 

رفتم تا رسيدم به دشت.

دشت، قلب او بود.

دشت بي انتها بود.

دشت مرا در خود احساس مي كرد!

با من بود و نبود!

چه احساسات پاكي داشت كه ابراز نمي كرد...

شايد گنجايش قلبم را نمي دانست!

ولي نه! مي دانست.

بارها احساساتمان را بين خود تقسيم كرده بوديم.

شايد نمي خواست...

شايد هم به جا نياورده بود...

و يا شايد جنس احساسش دگرگون شده بود...

 

چمدان قلبم را بستم و رفتم

قلب شكسته ام را!

قلب مهربانم را!

قلب آبي و تنهايم را!

 

جنگلي بود در راه.

جنگل، سبزي و نشاط او بود.

جنگل چه زيبا و سحر انگيز بود.

جنگل دستم را گرفت!

ولي مرا لمس مي كرد و لمس نمي كرد!

چه نياز با هم بودني داشت كه پنهان مي كرد!

شايد اطمينان درونم را نمي دانست!

ولي نه! مي دانست.

بارها دست در دست هم به آرامش رسيده بوديم.

شايد ديگر نمي خواست...

شايد هم به جا نياورده بود...

و يا شايد روح اطمينانش دگرگون شده بود...

 

دستم را برداشتم و رفتم.

دست يخ زده ام را!

دست گرما بخش و آرامم را!

دست آبي و تنهايم را!

 

به دريا رسيدم.

دريا وجود او بود.

دريا آبي و طوفاني و آرام بود!!!

پريدم در اعماقش.

مرا مي خواست و نمي خواست.

چه آغوش بازي برايم داشت كه نشان نمي داد!

شايد عشقم را نمي شناخت!

ولي نه! مي شناخت.

آن معاشقه هاي روحي و عجيب را به ياد مي آوردم!

شايد ديگر نمي خواست...

شايد به جا نياورده بود...

و يا شايد همهء اين شايد ها اشتباه بود!!!

 

ديگر نا شكيبا شده بودم!

از عمق دريارفتم به كوير.

چشمانم را بستم و خدا را به گفتگو دعوت كردم.

برايش آواز مي خواندم و اشك مي ريختم.

"

خدايا اين چه رازيست كه از من پنهان است؟

پروردگارا اين چه غم بزرگيست كه اينگونه سايه افكنده است؟

معبودا بايد چه كنم؟

بمانم يا برگردم؟

دل ببندم يا نبندم؟

دستانش را بفشارم يا نه؟

در آغوشش بگيرم يا نه...؟!

"

خدا مار را فرستاد.

اول نفهميدم و ترسيدم و رفتم بالاي ديوار!

بعد به ياد آن شهريار كوچولو افتادم.

آمدم پايين و مار را بوسيدم.

 

...

 

حالا ديگر به اخترك خودم برگشتم.

اينجا هم آسمان و دشت و جنگل و دريا دارد!

اينجا هم آسمان، چشم او و دشت، قلب او و جنگل، طراوت او و دريا، وجود مهربان اوست.

او هم از من است. ما!

ما از خداييم!

 

اينجا من و او يكي هستيم.

ديگر نگران نيستم.

دوستش دارم ولي رهايش مي كنم.

مي دانم دوست داشتنم كافيست تا با او يكي باشم.

حتي اگر با من حرف نزند يا با من نباشد يا لمسم نكند يا حتي اگر مرا نخواهد!

باز دوستش دارم و مي دانم كه دوست داشتنم كافيست تا با او يكي باشم.

 

اي خدايي كه كوچولو ها را دوست داري. اي پروردگار صداقت ها! ممنونم كه...

خودمان را به تو مي سپارم...!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شناخت...!
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...
اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...
خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: بخشی از دعای عرفه ترجمه ي دكتر علي شريعتي... از وبلاگ مهرباني
پ.ن۲:این یلدا، یلدایی دیگر است. این زمستان، زمستانی دیگر است.من در کلبه ی گرم خویش خواهم بود تنها و با او واحد...! من و زمستان و او چیز دیگری خواهیم بود! چیز دیگری هستیم! خوب نفهمیدی منظورم را؟ مهم نیست! کافیست که احساس اش کنی. همین!

[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رنج من!

                 

 

لحظه عجيبي بود. من آنجا بودم با دو دختر و خيلي هاي ديگر!

در آن جشن شلوغ، رنج من اين بود كه چرا او تركم كرده و من نمي توانم با يادش خوش باشم و در همين حال، رنج آن دو دختر اين بود كه چرا بايد خدمتگزاري هم سن و سالان در حال رقص و پايكوبي خود را كنند!

از رنج خود شرمنده شدم!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درد دل...

مي نويسم، اما نمي دانم چرا !

آيا مي نويسم كه حرفهايم را گفته باشم؟ پس چرا نمي گويم؟!

چرا اين همه حرف است و گوشي نيست براي شنيدن؟!

شايد به خاطر اين است كه او مانند هميشه دارد با من شوخي مي كند...!

 

آهاي... او... با تو ام!

گوش هاي شنوا را چرا از من دريغ مي كني؟ كه فقط با تو صحبت كنم؟ خسته نمي شوي از اين همه حرف؟ هم اينكه مرا اينجا آوردي و ناسپاسي ام را مي بيني بس نيست؟ پس چرا مي خواهي تنها خودت به حرف هايم  گوش دهي؟

 

                          

 

نمي خواهي همزادي برايم بيابي؟خودم بايد بيابم؟ چرا؟ چگونه؟ از كجا؟ چرا من قانون زندگي با انسان ها را نمي آموزم؟ چرا متمدن نمي شوم؟! تا كي بايد به اميد انسانيت، از انسان بودن خويش رنج بكشم؟ نمي شد من جانوري باشم بي تعقل؟ كه اين همه نبينم و نينديشم؟ كه اين همه حرف دل نيافرينم؟ كه اين همه تنها نباشم؟ كه اين همه اشك نريزم...

 

كجايي؟ نمي گويي؟ پس لا اقل بگو من كجايم! بگو كي مرا مي بري؟ كي آزادم مي كني؟ چه چيز سخت تر از زندگي در ميان موجودات دوپا...!

 

               

 

فضا سنگين شده است...

ديگر سبزه ها هم طعم تاريكي گرفته اند...

ديگر شبنمي نيست كه گل سرخ را بشويد از غبار...

 

 

                                                                           ولي ميمانم

                                                                               در آرزوي تو...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روح بلند!
                     

خدا با ماست و بر درون ما می نگرد.

صورت و ظاهر برای تمایلات نا چیز است. اگر می خواهی نزد خداوند و مردمان نیک سرشت، عزیز شوی، در هر لحظه و هر نفس روحت را بپروران و اگر خواستار تعریف و تمجید و چاپلوسی شیطان و شیطان صفتانی، تنها و تنها در اندیشه ی ظاهرت باش. به هر سو  که روی، از سوی دیگر دور خواهی شد!

اگر می خواهی در اقیانوس شنا کنی، باید قید مرداب را بزنی.
و
اگر خدا را می خواهی، از دنیا و دنیا نشینان فقط روش پرواز را طلب کن. نه رنگ و لعاب و صورتکهای دروغین را...!

خودت باش. زلال و ساده!


آنقدر والا باش که زیباییت را تنها خدا بیند و بس...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز ديگر!

تابستان 1380 بود كه در عين نا اميدي، در 3 رشته قبول شدم و از بين همه ي آنها رشته ي آمار را براي ادامه ي تحصيل انتخاب نمودم. انتخاب اين رشته با مشورت  خانواده و آشنايان بود و البته تصميم خودم. تا پايان ترم 2 شاگرد اول دانشگاه بودم، اما از ترم 3 بود كه...

ديگر بقيه اش تكراري مي شود. بله، من هنوز دانشجوي همان دانشگاهم، در صورتي كه حتي نيمي از واحدهايم را پاس نكرده ام!

                 دانشگاه

داستانش را قبلن هم برايتان گفته ام. اما هدفم از اين مقدمه اين بود كه فردا روز ديگريست. مي خواهم يك رشته ي جديد را شروع كنم، ولي نه با آن اهدافي كه 6 سال پيش در سر مي پروراندم! من امروز يك جوان 24 ساله هستم كه علي رغم افت و شكست تحصيلي، پيروزي هاي بسياري به دست آورده ام. پيروزي هايي كه شايد براي جوانان هم سن و سال من جذابيت زيادي نداشته باشند، اما براي من همچون سكوي پرتابي بودند به سوي هدف...!

شايد در ظاهر عمرم به هدر رفته باشد، مي توانم به همين علت از زمين و زمان شاكي باشم، اما با همه ي اين احوالات، خودم را، بله، فقط و فقط خودم را مقصر مي دانم كه نتوانستم در برابر اين همه مسائل پيچيده، از خودم پايداري نشان دهم. حالا ديگر راه پايداري را آموخته و خودم را تا حد زيادي شناخته ام. براي خودم روانشناس بزرگي شده ام ! در هنر پيشرفت كرده ام، سرزمينم را، تمدنم را و فرهنگ اصيلم را يافته ام و به ارزش اين مرواريد هاي بي قيمت پي برده ام. حالا با آن پسر 19 ساله ي حساس و خام، فاصله ي زيادي دارم. پس با اطمينان مي گويم كه منتظر شنيدن موفقيتهاي بعدي من باشيد!

بزرگترين ناراحتي من در اين لحظه، درك موقعيت ديگر جوانان اين سرزمين است كه حقيقتن موجب عذاب است. در گلايه ها پستي را مي خواندم كه همه ي اين ناراحتي ها را دوباره به سراغم آورد؛ نسل سر در گم، نسل گمراه، نسل بي هويت ولنتاين زده، نسل نوروز فروخته ي كريسمس پرست، نسل شكم و زير شكم، نسل...

                                    نسل بي هويت

مي دانم خيلي از شما شاكي مي شويد كه اين حرفها يعني چه، اما من هم به عنوان يك انسان حق بيان انديشه ام را دارم. عميقن و با نهايت وجود براي هم نسلان خودم متأسفم و براي نسلهاي آينده كم اميد...!

اميد

نا اميد اما نيستم. كور سويي از نور مي بينم كه مرا به سمت خود مي كشد و اميد زندگي ام گشته و مرا غرق خود مي كند...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مهرگان!

مهرگان آمد...

همچون هميشه تنها و غريب!

باز روز با ماه يكي شد. روز مهر با ماه مهر.

امّا مهر همچنان تنها و غريب!

كجاي اين زندگي اشكال دارد كه امواج مهر روز به روز در سياهي ها گم مي شود؟

اين مدرنيسم با انسان چه كرده كه كه ذات خود، مهر، را مي كشد؟

حسابگري هاي عصر جديد، جايي براي مهر ورزيدن باقي نگذاشته! تمام توان انسان صرف چرتكه انداختن و حساب و كتاب كردن مي شود.

مهر سيري چند؟! هان؟!

ديگر انسانيت رنگ باخته و مال و منال و ميز و خودرو و ...تعيين كننده شده.

امّا...

در اين تاريكي، من كور سويي از مهر مي بينم. به دنبالش مي دوم. كاش مي شد مهرگان را جهاني كرد...

كاش دوباره ملاك انسان بودن، مهر مي شد و مهر ورزي...

مهرگان را به تو دوست عزيز تبريك مي گويم، بلكه با همين تبريكهاي ساده و كوچك، روزني از نور و مهر و دوستي به سراغمان آيد...

اي كاش مي شد همانند آن روزها، جشن و پايكوبي كرد و مهر را در مويرگهاي اين شهر تاريك جاري...

اي كاش...

چه كنيم كه جز اين اي كاش ها چيز ديگري براي ابراز نداريم...

مهرگان مبارك!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"بودن یا نبودن" مسأله این است...!
نمی دانم نبودن خوب است یا بد، ولی این را خوب می دانم که اگر باشی و نیست فرض شوی، بسیار بدتر از بد است...!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اخترک سرخ!

چه زیبا بود آن دم که می گریستی و می دیدی و رشک می بردی...

و

چه غمناک بود آن دم که با قلبت، دردمند تنهاییهای غریبانه ات بودی...

 

چه با شکوه بود لحظهء برخاستنت...

 

آن لحظه که دانستی هیچ موجودی جز تو "انسان" لایق عشق ورزیدن نیست...

...

برخیز!

 

هر آمدنی را رفتنی است و هر سلامی را جدایی...

 

آن اخترک سرخ رنگ در آن کهکشان سفید را به یاد بسپار و اینکه تا چه حد نگران آن سیاهچالهء مشکوک بودی!

 

آری؛

" هیچ کس جز تو برای تو معجزه نمی کند... و تو اینگونه معجزه کن: در اوج خستگی –وغربت- این روزها، لبانت را مجبور کن برایت بخوانند و قلبت را راضی کن دوست بدارد! قدمهایت که به رفتن مایل شوند، دیگر هیچ چیز سخت نیست... تنها تو اولین قدم را بردار..."

 

سپاسگذار باش از آن آموزگار نامهربان و فراموشکار!

.

.

.

هرچند که اندوه کاشتی و رفتی، ولی به خاطر آن "اخترک سرخ رنگ در کهکشان سفید" جاودانه شدی. می دانی؟ نگران آن سیاهچالهء مشکوکم! مرا که رها کردی، پس مراقب آن اخترک سرخ باش!!! باور کن این را برای خودت می گویم، تو!

...

دوست داشتنم تقدیم تو باد!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مقصد!
                    مـــــتــاز!

             خاک!   

                     مقصد خاک است...


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کتاب
کتاب بالا بود!
مهر و ماه پایین!

نمی دانم ماه به چه، ولی مهر به ماه می اندیشید...!

کتاب بالا بود!
ماه مغرور بود و مهر مظلوم!

زمین امّا در این بین گیج مانده بود و غمگین...!

کتاب بالا بود!
نور پایین!

همه جا روشن شده بود...!
کاش این همه نور را می دیدند!

کتاب امّا همچنان بالا بود...!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گلچهره!
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...!
گلچهره مپرس پروانهء تو بی تو کجا رها شد...!
                                           مپرس...!
                                        مپرس...!

                             مرنجان دلــت را
                                     رها کن غمت را
                                               مخور غم نـــگارا

گلچهره         
          بریز تو خون من بلبل نعره زن را ...
                                  بلبل
                                                                                    بریز...
                                                                                           بریز...!

                                                                                                      "فریدون مشیری"


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رفت...
پسر می رفت...

پسر را می بردند...

پدر از دیدن فرار کرده بود...

مادر چون ابر اشک می ریخت...

خواهر چشمانش را به راه دوخته بود...

برادر کوچک با همهء دلخوریها بغضش ترکیده بود...

امّا این برادر بزرگتر بود که مثل همیشه گریه اش می گرفت و اشک نمی ریخت! چون بزرگتر بود و باید به همه دلداری می داد...!

داشت منفجر می شد، از این بغض تلخ...! 


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزه
خیلی بحث آزار دهنده ای هست!

این که یک عدّه نمی دانند معنی رمضان و روزه چیست و فقط برای حفظ رسوم یا از روی عادت روزه می گیرند و عدّه ای دیگر به همین دلیل، همهء آنهایی را که روزه می گیرند و اصول و قواعد این ماه را رعایت می کنند، به باد تمسخر و پوز خند می گیرند و همهء آنها را متّهم به جاهلیت و امّلی می کنند!

واقعا تلاش همه برای انسان بودن و مهربان رفتار کردن و خوب زیستن، دلیل خوبی برای روزه گرفتن و به رمضان احترام گذاشتن نمی تواند باشد؟

مطمئنّم همینهایی که من و توی روزه دار را به آن صفتهای عجیب و غریب متّهم می کنند، خودشان برای رسیدن به هدفهای بسیار پست تر و کوچک تر از آنچه گفتم،حاضرند به قوانین هر دروغگوی بویی از انسانیت نبرده ای عمل کنند...! خیلی هم اگر فکر کنند، شاگرد یکی از مکاتب مجهول الهویهء جدید می شوند. مکاتبی که توسّط آدمهایی به وجود آمده اند که از دین فرار کردند و بعدها متوجّه شدند بدون معنویت نمی توان زندگی کرد و به خاطر همین، با روشهای من در آوردی که هر انسانی می تواند برای خودش ایجاد کند، سعی در جذب همین افراد خود باخته با شکل و شمایل جدید می کنند!

راستی، تا به حال از مدیتیشن و ریلکسیشن و یوگا و ... چیزی شنیدی؟ فکر می کنی اینها برای چه به وجود آمده اند؟


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بمیر...!
چه شده؟

چرا اینقدر بی تابی؟

منتظری تا نگاههایمان به هم بیفتد تا با آن چشمان بی رحمت خرد و خرابم کنی؟

زهی خیال باطل!

آنقدر نمی بینمت تا در حسرت نگاه نیازمندم بمانی!

بمانی و بمیری...!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آه

آه!

کمک!

در حال خفه شدنم!

"نفسم می گیرد

                       که هوا هم اینجا زندانیست...!"*

خدای من!

اگر نبودی چه می کردم...؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

* شعر از "ه.ا.سایه"


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قضاوت نادرست

چند روزیست که فکرت بد جوری درگیر هست. اتفاقات بد زیادی افتاده و تو تنها کاری که می توانی بکنی، این است که آرامش خودت را حفظ کنی و تلاش کنی از این وضعیت خارج شوی. یکی از راههای خوب برای رهایی از این افکار، گشتی در دنیای مجازی هست. درست در همین حال که تو به سختی سعی در حفظ آرامش خودت داری، ناگهان شخصی که به واسطهء یک دوست با او آشنا شده ای، در این دنیای مجازی سر راهت سبز می شود.

تا به حال همدیگر را ندیده اید، صحبتی با هم نکرده اید، از رفتار و ویژگیهای هم چیزی نمی دانید و تنها به واسطهء آن دوست چیزهای بسیار کمی در مورد هم شنیده اید. با همهء این حرفها، این جناب محترم، با یک حالت شگفت آور و بسیار شتاب زده شروع می کند به بد و بیراه گفتن به شما؛

" آقا برو این اداها را برای مردم در نیاور! چرا بیش از حد وانمود می کنی که مثبت هستی؟! اصلا تا به حال ویژگیهای منفی خودت را به دیگران گفتی؟! تو اگر پیامبر بودی، از زندگیت لذّت هم بردی؟! ولی من همه کارم را کردم و از این زندگی هم راضیم! برو آقا؛ دورویی فایده ندارد! شما سرت را کردی زیر برف و فکر می کنی کسی تو را نمی بیند...!"

و از اینگونه حرفها...

با آن حال و روز آمدی و با چنین آدمی و با چنین حرفهای شگفت و بی ربطی روبرو می شوی. حالا باید چه حسّی داشته باشی؟ اصلا می توانی حرف بزنی؟ نه! احساس می کنی فکّت قفل شده و چشمانت دارد از حدقه در می آید. گویا بهترین کار این است که تنها یک خدا نگهدار بگویی، پنجرهء گفتگو را هر چه زودتر ببندی، از این دنیای مجازی بروی به دنیای واقعی و کمی فکر کنی. به خودت، به آن دوست، به این جناب محترم و به این حرفهای دور از حقیقت...

واقعا چگونه کسی می تواند این گونه در بارهء کسی حرف بزند؟ بدون کوچکترین شناخت...؟!

جناب محترم! مگر تو قاضی هستی که در مورد افراد دور و برت (بدون هیچ شکایتی) قضاوت می کنی و بعد هم حکم صادر می کنی؟

اگر شاکی خودت هستی که اصلا قضاوت و حکم تو از قبل باطل هست، چون شرط اصلی برای قاضی بودن بی طرفیست که تو آن را هم نداری!


[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


قالب اين وبلاگ رو با استفاده از
قالب ساز آنلاين طراحي كردم
©2008 All rights reserved.