
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران...
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران...
"دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی"
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت23:22 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

سلام به همه ي دوستان عزيز... همون اول بگم كه دوستتون دارم. تك تك تون رو دوست دارم... من هستم... همينجاها... لا به لاي همين ها... فقط بعضي وقتها آدم بعضي جاها كمتر ديده مي شه... به زودي شرايط براي حضور پر شور!!! در اين مكان مهيا مي شه و من از خجالت تك تك شما دوستان عزيزم در مي آم...
واما...
در مورد پست قبل...
نظر هر كسي از زاويه ي ديد خودش مي تونه درست باشه... اين پرسشي بود كه قبل از ميلاد، لائوتسو مطرح كرد و هدفش نشون دادن اين حقيقت به آدمها بود كه هميشه همه چيز اونطوري نيست كه ما مي بينيم... همه ي ما در ظاهر درخت رو سخت تر و قوي تر مي بينيم... اما وقتِ طوفان، اين درخت هست كه از جا كنده مي شه، در حالي كه چمن به رقاصي مشغوله...
به هر حال هدف من اثبات چيزي به كسي نبود... مي خواستم با هم يه كم به اين موضوع فكر كنيم كه آيا قدرت و پايداري، همون چيزهاييه كه ما بهشون فكر مي كنيم و آرزوي رسيدن به اونها رو داريم...؟ قدرت حقيقي كجاست و چه ارتباطي با اين معماي معلم دائو داره...؟
يادتون باشه... دوستتون دارم... به يادتون هستم...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:29 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

خوب هميشه سفر را دوست داشتم... جا به جايي را دوست داشتم... نه براي تنوع... كه براي كشف ناشناخته هاي خودم.... مي روم... حد اقل براي ۲ سال... زندگي در خلوت براي ۲ سال... چه درسهايي در خود نهفته دارد اين سفر... شايد مدتي طول بكشد تا جا به جا شوم... شايد كمتر ببينمتان... باشيد... مي آيم... جاي دوري نيستم...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت22:57 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

رفته بوديم فَشَم. با بر و بچه ها نشسته بوديم. بعضي مشغول قليون و بعضي چاي و نبات و بعضي هم چيپس و ماست موسير. من طبق معمول، كنج بيروني تخت نشسته بودم. تكيه داده بودم و حياط رو تماشا مي كردم... يهو ديدم دو تا دختر كوچولو، يكي حدود ۶ ساله و تپل و يكي هم حدود ۳-۴ ساله و ريزه ميزه مشغول دويدن دور تخت ها و بازي هستند. خوب من هم طبيعتاً بايد وارد بازيشون مي شدم. ديدم بزرگتره اصلاً ارتباط برقرار نمي كنه. رو كوچيكتره تمركز كردم. همينطور كه مي دويد و از جلوم رد مي شد، گفتم سلام... يه بار... دو بار... سه بار... ديدم جواب نداد. خواهرم گفت اين يكي رو نمي توني تور كني. گفتم بشين تماشا كن. دفعه بعد كه با سرعت از جلوم رد مي شد، گفتم باهام دوست مي شي؟ يه نگاهي كرد و باز هم با سرعت رد شد... دفعه ي بعد، دستم رو به حالت دست دادن به سمت بيرون دراز كردم و منتظرش موندم. ايندفعه كه مي دويد، دست كوچولوش رو يواش تو دستم گذاشت و فرار كرد... واي نمي دوني چه دستهاي كوچولويِ خوشگل و نازي داشت... دفعه ي بعد كه مي دويد، ازش پرسيدم اسمت چيه؟ جواب نداد و رد شد. دور بعد كه نزديكم شد، حواسم نبود. ديدم يه صداي ناز و نازك مياد. برگشتم ديدم داره يه چيز بهم ميگه! يه دستش رو به كمرش گرفته بود و دست ديگه اش رو با اشاره به سمت من بالا و پايين مي كرد و مي گفت: "شوگل! شوگل! شووووووووووووگل!" گفتم آهان سوگل! خنديد و فرار كرد... يهو ديدم غيبش زد... دقت كردم ديدم رفته پيش خانواده اش و بعد از چند دقيقه باز هم مشغول دويدن شد. به من كه رسيد، پرسيدم كجا بودي؟ ديدم باز بدون اينكه جواب من رو بده در رفت و مشغول بازي شد... باز بعد چند دور ديدم كه از پشت داره يه چيز به من مي گه... "خونه ي آقا شجااااااااااااااااااع!!!" ايندفعه ديگه نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم و زدم زير خنده... اون هم خنديد و در رفت تا اينكه وقت رفتن ما شد... همه بلند شدن و رفتن... من و خواهرم مشغول پوشيدن كفش بوديم كه ديدم اومده نزديكم وايستاده و يه قوطي نوشابه دستشه كه هي يكم مي خوره و يكم رو سنگها مي ريزه... گفتم چرا ميريزيش؟ گفت آخه اينطوري شنگا (سنگها) شیا (سیاه) میشن! گفتم عجب! ولی بهتره که خودت بخوری. راستي! تو مي دوني آقا شجاع كيه؟ منم ها! باور كن! دیدم اومد و بهم چسبید و زل زد تو چشمهام. البته با یه خنده ی نازِ كودكانه... گفتم مي خوام برم... يه بوس كوچولو بكنم؟ يه كم نگام كرد و يهو ديدم يه بوس جانانه به لبهام داد... لبهاش طعم نوشابه ي شيا (سياه) مي داد...! خواهرم حسوديش شد و گفت منم بوس مي خوام. اما اون بوسش نكرد...!
با هزار مكافات ازش چند تا عكس گرفتم و رفتم... يكي از عكسها رو داريد مي بينيد...
واي كه هنوز مزه ي لبهاي نرمش و لطافت اون دستهاي كوچولوش من رو سر مست مي كنه...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:3 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

چند روزي هست كه با پدر و برادر كوچيكه تنهاييم. امروز با عجله نهار درست كردم و وقتي بابا اومد، يادم اومد كه ماست نداريم! فوري با برادر كوچيكه تماس گرفتم و گفتم زود بياد و سر راه ماست بگيره. گفت كار داره و نمي تونه بياد. عجب! حالا بايد چيكار مي كردم؟ ديدم حيفه كه غذا به اين خوشمزگي كنارش ماست نباشه. خلاصه اين ماست من رو مجبور كرد كه بزنم بيرون! زودي لباس پوشيدم و حركت كردم. همينكه اومدم تو حياط مجتمع، ديدم پسر كوچولوي همسايمون يه چيزي خريده و همينطور كه منو نگاه مي كنه، مي خنده. اول گذاشتم به حساب اينكه خوب همه ي اين ريزه ميزه ها با من رفيق هستند و اين هم رفيقش رو ديده و مي خنده. بعد كه دقت كردم، ديدم تو دستش يه شاپرك هست...
گفتم: بذار بپره... گناه داره!
گفت: آخه "پرباس" نمي كنه!
گفتم تو ولش كن، من مي گم پرواز كنه.
همينكه انگشتاش باز شد، شاپرك پرواز كرد...
بعد فهميدم كه چرا ما ماست نداشتيم و چرا آخرش خودم مجبور شدم كه برم ماست بگيرم...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:29 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

هوا دلنشين
جوينده در جستجو
دوستي جديد آمده...
پ.ن: كمتر پيش مي آيد كه براي دوستي چنين كاري كنم. نمي دانم چرا براي تو كردم. شايد مي خواستم اولين باري كه صحبت كرديم و تو به من يادگاري دادي (هرچند مجازي)، يادم بماند...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت16:19 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

درست ۲۵ سال پيش در چنين روزي بود كه به شكل انسان در آمدم!
بيست و دومين روز بهمن هميشه براي من جشن ديگريست...!
-------
پ.ن: دلم برايت تنگ شده! پارسال برايم جشن گرفتي. امسال حتي تبريك هم نگفتي. در هر حال دوستت دارم عزيزم. به جاي تو به خودم تبريك مي گويم...
*** نه من اشتباه کردم! مثل همیشه زود قضاوت کردم! تو تبریک گفتی! چقدر خوشحالم کردی! فقط نفهمیدم که چرا تبریکت مثل تسلیت بود...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:0 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب بعد مدتي به اين خانه مجازي بازگشتم با كتابخانه ام!
كتابخانه ي مجازي ام را با خودم به اينجا (ذيل ساعت ديواري!) آوردم تا شايد در نبود من، با كتابهاي من انس بگيريد
نوشته هاي جديد هم در راهند...
تا بعد...![]()
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:36 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب چه مي شود گفت. اينها هم جزئي از زندگيست ديگر.
پارسال همين روزها بود كه از اتمام آن رابطه چنان ضربه هاي سنگين به خودم وارد كرده بودم كه نگو و نپرس...! چه سيل ها كه راه افتاده بود. رابطه اي كه احساس اش به 1 ماه هم نرسيده بود!
درست مانند پارسال همين روزها، امروز هم رابطه ام تمام شده. يعني رابطه احساسي ام تمام شده. تمام تمام. با اينكه نحوه تمام شدن اين رابطه از بار قبلي خيلي بدتر بود، اما خوشحال ام كه اين دفعه هيچ ناراحتي براي خودم ايجاد نكردم و موضوع را به راحتي پذيرفتم.
البته سخت است كه 1 سال آشنايي و خاطره و احساس و دوستي و تلخي و شيريني را به يكباره بر باد رفته ببيني، به ويژه اينكه بفهمي خيلي از آن احساسات اصلا وجود نداشته اند و تو فقط در يك پندار پوچ به سر مي بردي. اما سخت تر آن است كه در اين شرايط كاملا بر خود مسلط باشي و اين نا ملايمت، تو را منفعل نكند و تو بتواني در كمال آرامش و اطمينان به زندگي عادي و لذت بخش خودت ادامه بدهي.
خوب من اين كار سخت را انجام دادم و اين براي من بسيار پر اهميت است. چرا كه دگرديسي و رشد خودم را در اين يك سال، به وضوح مي بينم و چه لذتي بالاتر از اين؟!
هنوز هم باورم نمی شود که من برای این اتفاق یک قطره اشک هم نریخته ام!
.
.
.
زير پنجره دراز كشيدم و چه لحظه اي بود وقتي بانگ حق را مي شنيدم و نسيم زندگي صورتم را نوازش مي كرد...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:55 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
به نظرمن هرچه اندوه و غم در اين جهان وجود دارد، همه از وابستگي ما انسانهاست. حال وابستگي به هركس و هرچيز...
چون وابسته ايم، دوري برايمان سخت مي شود. نمي توانم غمي را خارج از اين قانون تصور كنم.
چه خوب است كه قدرتي پيدا كنيم براي غلبه بر اين وابستگي ها.
اگر شادي مدام را مي خواهيم، چاره اي نيست جز اينكه "رها" باشيم و "آزاد"...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت22:38 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
هر دمي چون مهر از دل نالان شكوه ها دارم
روي دل هر شب تا سحر گاهان با خدا دارم...
هر نفس آهيست كز دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان مي برد سنگين
اشك خون آلود همدامان مي كند رنگين...
به سكوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد كسي
نه كسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها خدايا...
نه اميدي در دل من
كه گشايد مشكل من
نه فروغ روي مهي
كه فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
كه ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي دردي ها خدايا...
نه صفايي ز دم سازي به جام مي
كه گرد غم ز دل شويد
كه بگويم راز پنهان
كه چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا...
وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد
يك نفس زد و هدر شد
روزگار ما به سر شد
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد...
دل نهم ز بي شكيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
آه از اين افسون سازي خدايا...
شاعر: "شادروان منوچهر آذر"
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:16 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
شکوفه رفت...
شکوفهء نازم رفت...
خاله و دایه و دوست و مهربانم رفت...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:57 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
باز چه فصلی شد؟
باز چرا چنین خداحافظی تلخی تحمیل شد؟
باز چرا نقشها همه نقش دل شکستگی شد؟
کجایی؟
چه می کنی؟
خوب استراحت کن...
می دانی؟ احساسم را می دانی؟
خوب شد که اشکهایم را نمی بینی...
ولی چه بد شد که مرا اینگونه در بهت گذاشتی...
آه
شکوفهء بهاری
شکوفهء اشکباری
شکوفهء استواری
شکوفهء رنج و سوگواری
شکوفهء شبهای بی قراری
می گویند قلبت هنوز می تپد!
فقط مشکل اینجاست که سلولهای خاکستری ات خوابیده اند...
نمی دانم دعا کنم که بر گردی
یا بر نگردی...!!!
نمی دانم اینجا از دوستانم چه بخواهم...
فقط امیدوارم هر طور که دوست می داری همان شود...
زندگی برای برخی
با سختی شروع می شود!
با رنج و محنت ادامه می یابد!
و با درد و آه و حسرت پایان می پذیرد...
چه دنیای زیبا و پر معنایی!!!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:45 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
تخته سنگی بود و دلتنگ!در غروبی سرد!
موجی بود!
هنگام آمدنش شور و شادی و دلهره می آورد!
آمد!
آمد به روی تخته سنگ که پایدار بود!
ولی ساکن و نظاره گر!
غرق در آبش کرد!
غرق در صافی و صداقت!
غرق در عشق!
غرق در عشق!
آری٬ برخوردی بود و جدایی!
آری٬ رفت!
تخته سنگ را تنها گذاشت!
گناهی نداشت!
تخته سنگ هم تنهایش گذاشت!
گناهی نداشت!
چون او موج بود و رفتنی!
تخته سنگ هم ساکن و محکوم!
تخته سنگی بود و دلتنگ!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت4:8 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
مدّتهاست که در تردید به سر می برم و عمیقا به دنبال آرامش فکری هستم، امّا نمی شود که
نمی شود... خودم را شدیدا با کار مشغول می کنم تا بلکه کمی از این درگیری ذهنی آزاد شوم،
امّا ظاهرا تا من هستم، این دل مشغولیها نیز با من خواهند بود...!
شوخی که ندارم، حقیقتا خدا چیست؟ آیا می شود چنین موجودی را اثبات یا رد کرد؟ آیا این اثبات
و ردها باید موروثی باشد و یا تحقیقی؟ من به دنبال پاسخ این سؤالات هستم و گمان نمی کنم به
این زودیها به نتیجه برسم. بی گمان در این وضعیت نمی توانم پایبندی به هیچ یک از اصول دینی
داشته باشم، یعنی پشت کردن به ۲۳ سال از عمرم! یعنی قرار گرفتن در یک وضعیت سخت و
دهشتناک و پر از تردید! نمی دانم چقدر از حرفهایم را لمس می کنی، فقط می گویم که حتّی دیگر
دستم به قلم نمی رود! به این خاطر که باید خودم را، انسان را، جهان را، همه و همه را باز شناسی
کنم و بدانم که برای چه به وجود آمدم و باید چه کنم!!!
فکر می کنی کمکی از دستت بر می آید؟!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.۱: نینوای حسین علیزاده را گوش کردی؟ در همان حال چیزی نوشتی؟ آن هم با این وضعیت روانی؟
پ.ن.۲: خواهش می کنم اگر خواستی کمکی کنی یا نظری دهی، از آن حرفهای کلیشه ای و تکراری که روزی هزار بار به گوش
همهء ما می خورد، نزن! حرف بزن! حرف جدید...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت3:54 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
امّا چقدر بد می شود اگر دوست داشتنت منطقی نباشد...!

خوب من هم فراموشش کرده بودم!
امان از وقتی که به یاد فراموش شده ها بیفتی...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:35 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
اینطور نیست که من حرفی برای گفتن نداشته باشم، امّا باید خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که یک مدّتی است، شرایط کار بسیار سخت شده و من حتّی فرصت چک کردن آفلاینهای خودم را ندارم، چه رسد به تایپ نوشته های صد من یک غازم...!
فقط منتظرم باشید، لحظهء دیدار نزدیک است...!![]()
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت23:54 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:31 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام به تو دوست خوبم
الآن که این یادداشت را می نویسم، ساعت 19:25 روز سه شنبه 11/05/1384 هست. من در یک خانهء جنگلی در یکی از ارتفاعات زیبای شمال ایران نشسته ام. کاش اینجا بودی و بالای ابرها بودن را حس می کردی. چشم اندازی زیبا با بی نهایت قلّه و درّه و درخت و ابر...!
من یکی از بهترین روزهای زندگیم را سپری می کنم. اصلا نمی توانم اینجا را برایتان توصیف کنم، شاید عکسها، گوشه ای از این زیبائی را نشانت دهند...!
امروز ذهنم از هر نگرانی آزاد بود و فرصتی پیش آمد تا حسابی بیاندیشم و زندگی را با تمام زیبائیهایش در آغوش بگیرم!
من امروز بعد از مدّتها با پروردگارم به گفتگو نشستم. در یک جلسهء کاملا رسمی!!!
ای آفریدگار من؛ آیا هست کسی که این همه بزرگی و زیبائی را ببیند و تو را به یاد نیاورد؟
کاش برای همه این فرصت بود که اینگونه ببینند و بیاندیشند!
اینجا آنقدر احساس کوچکی می کنی که دیگر درشتی و نا مهربانی در برابر آفریده های خدا برایت بی معنی و عجیب می شود.
می دانی چرا؟ چون قدرت آفریدگار را با پوست و گوشتت حس می کنی و به نا چیز و بی مقدار بودن نا مهربانی های انسان در برابر این همه مهربانی خداوند پی می بری! مهر بانی که با پیوستن به آن، خود نیز جزئی از آن می شویم.
امروز برای ثانیه هایی آرزو کردم که بمیرم و دیگر به آن دنیای پر از نیرنگ و نا جوانمردی باز نگردم، ولی...
ولی دوست تلنگری زد و به یادم آورد که زندگی زیباست، اگر زیبا باشی و زیبا ببینی...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱. اینها را همانجا نوشتم و باید زودتر در وبلاگ می گذاشتم، امّا فرصت نبود.
۲. از یک گوشی همراه نمی توان انتظار عکسهای با کیفیت بیشتر از این را داشت، ببخشید!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت8:29 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
هیچ کاری برای جبران این همه محبت که در حقم کردی٬ از دستم ساخته نیست!
چه سختیهایی که فقط به خاطر من تحمل کردی!
کاش همهء روزها روز تو بود تا من همیشه قدر تو را می دانستم.
مادر خوب من٬ روزت مبارک
...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:0 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
به انسانهای دور و برت نگاه می کنی، از آن دختر و پسر های جوان که به اقتضای سنشان انواع و اقسام لباسهای مد روز را به منظور جلب نظر دیگران (مخصوصا جنس مخالف) پوشیده اند، گرفته تا آن دختر بچهء ۵-۶ ساله ای که در این سرمای کوهستان تاپ پوشیده و سوز هوا را با اسکیتهای خود به مبارزه طلبیده و آن پیر مرد و زنهایی که فرداهای مبهم خود را در امروز فرزندان و نوه هاشان به فراموشی سپرده اند!
سعی می کنی در تک تک این لحظه ها احساس خوشبختی کنی و ریتم کند و گاهی تند گذران زندگی را مرور می کنی...
در همین حال و احوال٬ احساس می کنی از آن دور دستها صدایی گوشهای حساست را به گوش دادن نتها دعوت می کند٬ عجب نوازندهء چیره دستی... دور و برت را نگاه می کنی... صدا یک سره فریاد می کشد... نه٬ جیغ میزند... درست است
ویولن...!
کت و شلوار مشکی٬ لبهء کت تا نزدیکی های زانو آمده و از قد خمیدهء صاحبش حکایت می کند. موهای جو گندمی کم پشت٬ ریش کوتاه سفید... تمام تجربه های این چند ده سال عمرش را می خواهی در این هیبت جستجو کنی٬ ولی فقط از تسلطش در صحبت با نتها چیزهایی می فهمی و نه بیشتر...
با این سن و سال دارد برای خانواده ای جوان آهنگ می نوازد و هدیه ای یا شاید صدقه ای می گیرد و می آید به طرف تو... ولی تو همچنان مات و مبهوت به همان نقطه ای می نگری که او تا چند ثانیه پیش در آنجا ایستاده بود... با ویولن... فکر می کند تو علاقه ای به این آهنگ نداری و شاید هم خسیس هستی و بیزار از کمک... میرود
تو می مانی و پیر مردی در ذهنت و آهنگی در گوشهایت... آهنگ زندگی...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت14:44 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱. از اینکه چند روزی نبودم و از دنیا عقب افتادم، ناراحتم! ولی از اینکه دوباره شرایط برای بازگشت آماده شد، خوشحالم!![]()
2. بالاخره اسباب کشی تمام شد و من هم به زنگی عادی برگشتم!
3. کلاس زبان ثبت نام کردم، بعد از تعیین سطح، معلوم شد که باید سر کلاس اینترو بنشینم، ولی ترجیح دادم از هد استارت شروع کنم!!! (خنده داشت؟)![]()
۴. گویا دوستان زیادی در راهند...!
۵. دلم برای نوشته های خودم تنگ شده، امّا باید تنها باشم تا دوباره آنها را بیابم...!
۶. وبلاگ تازه تاسیس من با پستی در مورد نوشی شروع شد، حتما درک می کنید که این موضوع چقدر می تواند برایم اهمیت داشته باشد. الآن که بعد از ۵ روز برگشتم و به نوشی سر زدم، خیلی خوشحالم که هنوز انرژی برای گرفتن حقّ خودش دارد. من فقط می توانم برایش دعا کنم، همین!![]()
۷. می خواهی آزاد باشی؟ پس آزاد شو!
۸. راستی، خیلی کار دارم... خیلی... امّا لذّت می برم از این همه کاری که باید انجام دهم. واقعا اگر کاری نداشتم برای انجام دادن، زندگی دیگر چه معنی داشت؟
۹. یکی منتظرم هست، همین الآن، یک آدم خیلی ناز و مهربان، باید بیشتر با او صحبت کنم. پس کم کم رفع زحمت کنم.![]()
۱۰. من زنده ام برای شما و برای خودم، با هم! بی نهایت دوستتان دارم
!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:38 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
در پیچ و خم های زندگی گاهی آدم به چیزهایی برخورد میکند که فکرش را حسابی به خود مشغول میکند. در این چند روز مراحل برنامه ریزی تابستانی به یک طرف، این جریان اسباب کشی ما هم به یک طرف ( که شرح آن کم از سفر نامه های تاریخی ندارد!!!)، ولی این سایهء آبی خیلی فکرم را به تکاپو انداخت!
کاش زود تر می فهمیدم سایهء آبی یعنی چی و کاش زود تر پیدایش می کردم، واقعا باید خدا را شکر کنم که در همچین روزگاری زندگی میکنم ، چرا که دوست داشتنی ترین افراد و گسترده ترین افکار در دسترس هستند و کافیست که من قدری زحمت گشتن در این دنیای مجازی را به خود بدهم تا این همه چیز خوب پیدا کنم!
دیروز کوشا کامنت گذاشت و از قضا من به وبلاگش سری زدم و باز با یک موجود دوست داشتنی دیگر آشنا شدم!
اصلا واقعیت این است که وقتی شما آزاد می شوید، دیگر هیچ حصاری بین شما و دوست داشتنی ها وجود نخواهد داشت... باور کنید من الآن سخت می توانم باور کنم که این همه دوست داشتنی دور و برم هست، ولی هست...!
چرا تا حالا نتوانسته بودم به این مرحلهء زیبای زندگی برسم که از تک تک ثانیه های زندگی لذّت ببرم؟ مهم نیست... چون الآن رسیده ام...!
این هم برای نوشی ( البته با اجازهء آسمون):

[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:43 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
وبلاگ قبلی شاهد مرحلهء آزادیم بود. بیچاره تحملش خیلی زیاد بود!
امیدوارم این آزادشدگی رو از دست ندم!
فعلا!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:50 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







