
حکایت غریبیست. در این سالیان گوشه نشینی, همواره دغدغه ای داشتم. اینکه عالم سیاست در اصل خود چیست و آیا در هیچ صورت می توان انتظار الگوسازی اخلاقی از سیاست و سیاسیون داشت؟
از جنگ و نزاع خسته و از توهین و افترا دل شکسته و از امید به روشنی رسته، در گوشه ای نشستم و به خود پرداختم و در گیر این شدم که چه باید کرد و به کدام سمت باید رفت؟ آیا شایسته است تلاش کردن و تلاش دیگران را برانگیختن برای به قدرت رساندن شخصی یا تفکری که در آینده هیچ سرنوشت معلومی نخواهد داشت؟
این سکوت و کناره گیری اما نتیجه ی بس تلخ تری داشت. همه ی من و مایی که نا امید بودیم و کنار کشیدیم، فرصتی را هدیه کردیم به کسانی که این هدیه برایشان بزرگ بود و قدردانی که نکردند، هیچ، دندان این اسب پیشکشی را هم شمردند!
و اما...
این دوره، دوره ی دیگری بود، خود را بهتر می شناختم و سیاست را از منظردیگری می دیدم. می دانستم که بودن یا نبودنم باید بر چه اساسی باشد و می دانستم کدام اندیشه، مرا به آرمان اخلاقی ام نزدیکتر می کند. اندیشه ی مورد علاقه ام را یافتم و با همه ی بیم و امیدها و نامهربانی های دندان شماران، پا به پایش آمدم. گفتند می خواهد رو در رو شود با اندیشه ی مقابل. چه باید می گفت؟ چه باید می کرد تا وجدان من و ما را از انتخاب او آسوده کند؟
رو در رو شد و بغض کرد و با قلبی گشاده برخی اتهامات را پاسخ نگفت و چه ناجوانمردانه من و ما پشت او را خالی کردیم و خالی دیدیم و در خلوت خود از سکوتش به جوش آمدیم...
امشب دوباره آمده بود. با همان متانت. با همان خونسردی. با همان عشق و اراده و ایمان. من هم مثل ما چشم به راه بودم تا بلکه "چیز"ی بگوید و "چیز" بعضی ها را "چیز" کند.
وای که گفت و چه گفت... دو بار هم گفت...
«ادب مرد به ز دولت اوست»
"من برای حفظ کرامت انسان و رعایت ارزشهای اخلاقی در حکمرانی، توقف رشد خرافات و ارائه آمار کذب، شفافیت فعالیتهای حکمرانها و خلاصه پیشرقت و توسعه پا به این عرصه دشوار نهادم.
برای من، رییسجمهور شدن، کسب و حفظ قدرت هدفی نیست که هر وسیلهای را توجیه کند؛ من متاسفم که مناظره دیشب فرصت داد تا اصول اخلاقی نادیده گرفته شود و به افرادی که در جلسه حاضر نبودند و امکان هیچ دفاعی از خود را نداشتند، به بدترین وجهی اتهاماتی وارد شود و به جای پاسخگویی، مظلومنمایی شود.
من اینجا باید عرض کنم کسانی که میخواهند رییسجمهور شوند، باید حافظ جان و مال و ناموس مردم باشند؛ من نمیتوانم برای دفاع از خودم اسرار کشور را افشا کنم، نام مردم را ببرم و با آبروی مردم بازی کنم."
...
[ فرع نامه ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت3:9 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب به مدرسه مي روي، از همان روز اول چيزي كه به تو مي آموزند اين است كه كه دانش آموز خوب بايد حرف گوش كن و سر به زير باشد. نبايد گستاخ و حاضر جواب باشد. بايد هرچه معلم و مسئولين مدرسه مي گويند را بدون چون و چرا انجام دهد! خوب معلوم است كه در اين وضعيت شما به طور واضح رفتار پذيرش طلبي را مي آموزيد و اينجا به طور روشن، راضي نگه داشتن ديگران در شما نهادينه مي شود. اين طور كه بايد براي موفق شدن، علاوه بر والدين، معلم خود را نيز راضي نگه داري تا دانش آموز خوبي باشي!!! شما اصلا حق نداري كه خلاقيت و روش و رفتار جديد و خود خواسته اي از خودت بروز بدهي و نتيجه اين وضعيت هم كه روشن است...
در دانشگاه ها هم كه همه مي دانيد چه خبر است! ظاهرا بازتر از مدرسه است، ولي در حقيقت بيشتر از دوران مدرسه شما را به يك موجود پذيرش طلب تبديل مي كند. موجودي كه سعادت خودش را در گرو رضايت همه و همه الا خودش مي يابد! دانشجوي خوب كيست؟ كسي كه آنقدر نقش بز اخوش را براي استادش خوب بازي كند كه آخر ترم نمره چرب و نرمي بگيرد! درست است؟
[ فرع نامه ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:44 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
به دنيا مي آيي، در گوشت اذان مي گويند و تمام...
حال تو يك مسلمان ايراني هستي و بسته به زن يا مرد بودنت، در اين جامعه بايد يك نقش خاص را بازي كني. اينجاست كه سركوبي آغاز مي شود. از همان ابتداي كودكي بايد ياد بگيري كه طوري رفتار كني تا ديگران (پدر و مادر و خانواده و همسايه و مردم و...) از تو راضي باشند. يعني مهم نيست كه خودت از خودت راضي باشي، مهم اين است كه ديگران را هميشه راضي نگه داري و اين ميشود كه سركوبي ريشه مي دواند!
بگذار خاله جان فشارت دهد و اجازه بده كه عمو جان محكم لپهايت را گاز بگيرد. چون آنها بايد راضي باشند و تو نبايد گله اي كني! عزيزم اينطوري سر سفره بنشين و آنطور غذا بخور. از آن لباس خوشت مي آيد؟ مهم نيست. چون من خوشم نمي آيد و تو بايد آن يكي را بپوشي! آن رنگ زشت است، چون من مي گويم و هزاران نمونه از اين مزخرفات كه تك تك ما مي شنويم و با آن رشد مي كنيم. اينگونه مي شود كه رفتارهاي خودشكنانه در ما نهادينه مي شود و ما به موجوداتي تبديل مي شويم كه بودنمان به بودن ديگران بسته مي شود و شادي ما بايد در شادي ديگران باشد و ناراحتي ما در ناراحتي ديگران. تنها چيزي كه رشد نمي كند، خود است و اين خودي كه هميشه و در همه حال وابسته به توجه و ترحم است و بدون تأييد ديگران هيچ!
خودي كه در حقيقت نابود شده و فقط مكانيزمي است براي ساختن يك عرف سالم! حالا كجا مي خواهيم رشد كنيم؟ در مدرسه و دانشگاه يا در مسجد و كليسا و ...؟
[ فرع نامه ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت22:39 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







