
شب بود دیگر. آخر باید شب باشد تا بعدش صبح بیاید. ولی آن شب، شبی بود! مگر تمام می شد؟ قرار بود همه به انتظار صبح بنشینند تا آمدنش را جشن بگیرند و قدهی پر شراب کنند... دور فلک گویی در آن شب درنگ داشت! اما چه زیبا...
به به چه شبیه! خوش باشید حسابی... جای ما رو هم خالی نگه دارید. من که طبق معمول تنهای تنهام و جالبتر اینکه خانم استاد فرمودند صبح اول دی باید پروژه رو تحویل بدیم! خوب من هم فقط کمی متفاوت با شما به انتظار صبح می شینم... اگه برای من هم فال گرفتید، مطلعش رو اینجا بذارید... به هر حال خوش بگذره...
![]()
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت23:39 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
۲ دقیقه از نیمه شب گذشته، چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ و عید غدیر...
من خسته ام. شام نخوردم. کلی هم برای پروژه کار دارم... اما چه چیزی باعث شده که من اینجا بشینم و بنویسم؟
امشب به مناسبت عید غدیر، در رشت کنسرتی برگذار شد. دیروز تبلیغ این کنسرت رو در سطح شهر دیده بودم، اما نتونستم بلیطش رو گیر بیارم... تا اینکه امروز دور و بر ساعت ۵، یکی از دوستان زنگ زد و گفت که بلیط رو پیدا کرده...
حالا خواننده چه کسی بود؟ "استاد فریدون پور رضا" ! خواننده ی مشهور سریال پس از باران...

استاد فریدون پور رضا (سمت چپ) در کنار شاعر لنگرودی، رضا مقصدی در کلن
این همه کار برای پروژه رو ول کردم و تو این برف و سرما با این خیابونای پر آب، رفتم... وای که با چه ذوقی رفتم... در همون ابتدای کار موسیقی دشتی فضای سالن رو پر کرد و به طور غافلگیرانه ای دیدم که استاد داره همون آواز مشهور در پس از باران رو می خونه... وای که چه حالی داشتم... اشک بود که من رو در خودش گم می کرد... تا آخر برنامه و تا همین لحظه هم از اون حال در نیومدم... با این که کلی آهنگ شاد هم خوند، اما من هنوز تو شور صدای این مرد ۷۵ ساله ی گیلک غرقم و نمی دونم چطور شما رو در این شور و حال سهیم کنم....
وقتی داشت می رفت، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از بین این جمعیت عظیم رد نشم و دستش رو نبوسم... آخه از کجا معلوم که باز بتونم اینطوری زنده و رو در رو چنین حالی ازش بگیرم... البته جای بوسه ی اون روی سرم موند و احساسش رو با من تقسیم کرد...
خیلی خوش گذشت... اونقدر که من الآن نمی دونم دارم چی می نویسم...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:2 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

جان رها...
از سطور سبز ریشه ها رها
از حرارت طلوع آفتاب
از کبود سرد قله ها رها
پیش تر
می شنیدم از تو عشق
می گرفتم از تو جان
حال از همه شبانه ها رها
چشم من
در ستون و سطر بود
روح من
بندِ نور و عطر بود
هر زمان گمانی از سرم عبور
رنج هدیه ها برای من کرور
گشتم از همه گمانه ها رها
مردمان
خفته در قفس بدون پرّ و بال
فکر هر طرف بجز کنون و حال
در کنون زیَم ز پرسه ها رها
از بهار و جلوه اش
از سه ماه گرم بعد
از خزان و شکوه اش
از سه ماه برف و سرد
از طلوع
از غروب
از شمارش دقیقه های روز
از لطافت و سپیدِ دست یار
از فرود آبشار
از صعود کوهسار
هستی و وجود پاک ما رها
جان رها...
[ ديوان آزادمرد! ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت21:4 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:






