
خوب هميشه سفر را دوست داشتم... جا به جايي را دوست داشتم... نه براي تنوع... كه براي كشف ناشناخته هاي خودم.... مي روم... حد اقل براي ۲ سال... زندگي در خلوت براي ۲ سال... چه درسهايي در خود نهفته دارد اين سفر... شايد مدتي طول بكشد تا جا به جا شوم... شايد كمتر ببينمتان... باشيد... مي آيم... جاي دوري نيستم...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت22:57 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

شب ميانِ صبح!
پشتِ برگ هايِ انجيرِ پير، ماه!
سكوت، عشق، آرامش...
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت21:32 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

رفته بوديم فَشَم. با بر و بچه ها نشسته بوديم. بعضي مشغول قليون و بعضي چاي و نبات و بعضي هم چيپس و ماست موسير. من طبق معمول، كنج بيروني تخت نشسته بودم. تكيه داده بودم و حياط رو تماشا مي كردم... يهو ديدم دو تا دختر كوچولو، يكي حدود ۶ ساله و تپل و يكي هم حدود ۳-۴ ساله و ريزه ميزه مشغول دويدن دور تخت ها و بازي هستند. خوب من هم طبيعتاً بايد وارد بازيشون مي شدم. ديدم بزرگتره اصلاً ارتباط برقرار نمي كنه. رو كوچيكتره تمركز كردم. همينطور كه مي دويد و از جلوم رد مي شد، گفتم سلام... يه بار... دو بار... سه بار... ديدم جواب نداد. خواهرم گفت اين يكي رو نمي توني تور كني. گفتم بشين تماشا كن. دفعه بعد كه با سرعت از جلوم رد مي شد، گفتم باهام دوست مي شي؟ يه نگاهي كرد و باز هم با سرعت رد شد... دفعه ي بعد، دستم رو به حالت دست دادن به سمت بيرون دراز كردم و منتظرش موندم. ايندفعه كه مي دويد، دست كوچولوش رو يواش تو دستم گذاشت و فرار كرد... واي نمي دوني چه دستهاي كوچولويِ خوشگل و نازي داشت... دفعه ي بعد كه مي دويد، ازش پرسيدم اسمت چيه؟ جواب نداد و رد شد. دور بعد كه نزديكم شد، حواسم نبود. ديدم يه صداي ناز و نازك مياد. برگشتم ديدم داره يه چيز بهم ميگه! يه دستش رو به كمرش گرفته بود و دست ديگه اش رو با اشاره به سمت من بالا و پايين مي كرد و مي گفت: "شوگل! شوگل! شووووووووووووگل!" گفتم آهان سوگل! خنديد و فرار كرد... يهو ديدم غيبش زد... دقت كردم ديدم رفته پيش خانواده اش و بعد از چند دقيقه باز هم مشغول دويدن شد. به من كه رسيد، پرسيدم كجا بودي؟ ديدم باز بدون اينكه جواب من رو بده در رفت و مشغول بازي شد... باز بعد چند دور ديدم كه از پشت داره يه چيز به من مي گه... "خونه ي آقا شجااااااااااااااااااع!!!" ايندفعه ديگه نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم و زدم زير خنده... اون هم خنديد و در رفت تا اينكه وقت رفتن ما شد... همه بلند شدن و رفتن... من و خواهرم مشغول پوشيدن كفش بوديم كه ديدم اومده نزديكم وايستاده و يه قوطي نوشابه دستشه كه هي يكم مي خوره و يكم رو سنگها مي ريزه... گفتم چرا ميريزيش؟ گفت آخه اينطوري شنگا (سنگها) شیا (سیاه) میشن! گفتم عجب! ولی بهتره که خودت بخوری. راستي! تو مي دوني آقا شجاع كيه؟ منم ها! باور كن! دیدم اومد و بهم چسبید و زل زد تو چشمهام. البته با یه خنده ی نازِ كودكانه... گفتم مي خوام برم... يه بوس كوچولو بكنم؟ يه كم نگام كرد و يهو ديدم يه بوس جانانه به لبهام داد... لبهاش طعم نوشابه ي شيا (سياه) مي داد...! خواهرم حسوديش شد و گفت منم بوس مي خوام. اما اون بوسش نكرد...!
با هزار مكافات ازش چند تا عكس گرفتم و رفتم... يكي از عكسها رو داريد مي بينيد...
واي كه هنوز مزه ي لبهاي نرمش و لطافت اون دستهاي كوچولوش من رو سر مست مي كنه...
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:3 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

دوستت دارم...
تويي كه اينجا را مي خواني يا نمي خواني...
تويي كه مرا مي شناسي يا نمي شناسي...
تويي كه دوستم داري يا نداري...
تويي كه موجودي...
چه فرقي دارد كه سوسك باشي يا انسان...
چه فرقي دارد كه گل باشي يا دريا...
دوستت دارم...
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:52 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

بيار ساقي سر مست جام باده ي عشق
بده برغم مناصح كه مي دهد پندم
بيا بيا صنما كز سر پريشاني
نماند جز سر زلف تو هيچ پابندم
بخنده گفت كه سعدي از اين سخن بگريز
كجا روم؟ كه به زندان عشق دربندم...
به سبك محمدِ صالح علاءِ جان...
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:20 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

آه و ناله!
تا به حال انديشيده اي كه چيست؟
آه و ناله!
چيزيست كه تو را رها نمي كند.
چرا؟
چون خود خواهي و خودپسندي را در تو رشد مي دهد.
ذهن، خود خواهي را دوست دارد؛
از همين رو دائم به دنبال دستاويزيست براي آه و ناله.
چه ربطي دارد؟
وقتي آه و ناله مي كني، يعني اينكه چيزي يا كسي تو را آزار داده و تو با ناله كردن، خود را خوب و ديگري را بد مي داني. يعني قضاوت مي كني. يعني در اطراف تو تعدادي ظالم وجود دارند كه به توي مظلوم، ظلم مي كنند. همين مي شود كه بزرگترين خود خواهي ها را در خود ايجاد مي كني...
آه و ناله!
يكي از بزرگترين موانع آگاهيست...
چرا مات و مبهوت نشسته اي؟
يك بار براي هميشه دست از آه و ناله بردار!
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:20 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







