
من درس مي خوانم؟
يا اينكه
من به آني كه درس مي خواند آگاهم؟
من؟
كدام من؟
بگذار هستي و آگاهي در تو جريان يابد...
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:52 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

نه!
مثل اينكه آن بيست رز سفيد كار خودشان را كردند...
بامداد امروز فهميدم كه عروس شدي...
و چه زيبا شدي...
داماد چه غرق در شادي خواهد بود با تو!
راستي چه خبر از رزها...؟
-------------------------------------------------------------------------------------------
پس نوشت۱: احساس خيلي عجيبي بود. تا به حال تجربه اش نكرده بودم. خيلي خوشحال بودم و از طرفي خيلي شگفت زده. نمي دانستم خوشحالم يا ناراحت. اصلا هيچ توصيفي براي آن احساس نمي يابم كه بنويسم. من معشوق كوچولوي خودم را ديدم كه عروس شده بود. همين!
پس نوشت۲: اين گلها كه اين بالا مي بينيد، ۲۰ گل سفيد هستند، منتها نه بيست رز. نتوانستم تصويري از بيست رز سفيد بيابم. البته تصوير همان بيست رز را داشتم كه ترجيح دادم در نهانخانه ي قلب خودم بماند...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:4 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

يه شب دلم گرفته بود
شبي كه پر بود از صدات
دو ربع كه از نيمه گذشت
رفتم تو آغوش حياط
چقدر قشنگ بودش هوا
مثل هواي عاشقا
آواز مي خوند باد و صداش
تو مايه هاي عاشقا
دلم مي خواست حرف بزنم
اما كجا بود يه رفيق
يهو خدا داد زد و گفت
جز خودتم داري رفيق؟
گفتم نه والا اي خدا
راست مي گي مهربون من
كي فهميده من كيه و
اون منِ مهربون من
.
.
.
دلم برات تنگ شده بود
اندازه ي نوك مداد
هواي ديدنت همش
تو قلب من صدا مي داد
زير پاهام زمين بود و
آسمونا روي سرم
ديدم من اينجا تو شمال
تو هم كه اطراف حرم...
فاصله خيلي بود زياد
اما نه واسه دل من
دلم كه نزديك تو بود
دل تو دور از دل من
چطور مي شد ببينمت
دستاتو محكم بگيرم
يا اينكه باشم روبروت
تو راز چشمات بميرم
بازم خدا داد زد و گفت
سَرِت رو خوب بگير بالا
نگاه بكن به آسمون
به اون ستاره ها، حالا
فكر كن ببين جاشون كجاست
معلومه بين تو و اون
به آسمون چشمك بزن
ستاره ها ميدن به اون
ديدم چه حرفي زد خدا
از حرفاي خاصِ خودش
منم سريع چشمك زدم
دليوريش(Delivery) پاي خودش!
.
.
.
يهو ديدم چشمك من
پُر شده توي آسمون
همه ستاره ها شدن
آينه به سمت خونتون
وقتي كه صحنه رو ديدم
گل از لباي من شكُفت
به حدي خنديدم بلند
كه حتي خورشيدم شنُفت
گرفتگي رفت از دلم
صبر و صفا اومد به جاش
باد كه هنوز آواز مي خوند
عاشقتم مي خوند باهاش
تموم شد اين قصه ي من
قصه ي يك شب از شبام
هزار و يك شب كه گذشت
تو قصه اي داري برام؟
جمعه 10/03/1387 ساعت 2:50 بامداد
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: اولين باري بود كه شعر محاوره اي مي گفتم. خودم اين شعر رو به دلايل زياد دوست دارم. ولي اگه از نظر شعرا و اُدَباي حاضر ايرادي داره -كه حتماً داره- به بزرگواري خودشون ببخشند...
[ ديوان آزادمرد! ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:9 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

فارغ از هر رنگي
بي نهايت دوست اش دارم
يك معلم بود براي همه ي ما
مايي كه اخلاق را مدتها پيش فراموش كرده بوديم
چه خوب بود براي ما اگر مي ماند
و چه خوب شد براي خودش كه رفت
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت16:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

هر دم ببينم من نشان
اينجا نشان آنجا نشان
ديگر مكن از من نهان
در من نشين يا در نشان...!
_________________________________________________________
پ.ن۱: في البداهه بود!
پ.ن۲: باور بفرماييد نشانه ها اين روزها عجيب زياد شده اند يا شايد چشمان من باز تر شده اند...!
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:3 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

درست ۱۱ سال پيش بود.
ما در بند بوديم.
به جرم عشق!
ولي چه شيرين بود ميوه اش...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت18:6 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







