
گلهاي زرد...
زير سايه ي شكوفه هاي سفيد...
من غرق آرامش...
.
.
.
بهار!
------
پ.ن: عكاس: خودم! مكان:پشت منزل خودمان!
[ ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:31 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم كشيد و رفت
پس كوچه هاي قلب مرا جستجو نكرد
اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت
تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت
شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت
ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت
-------------
شعري بسيار زيبا با اجراي زيباتر عليرضا قرباني...
[ ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:9 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

من دايره اي بودم با مر كز خودم
تو دايره اي بودي با مركز خودت
دوستي ما دايره هامان را يكي كرد
اما مركز تو با مركز من يكي نبود
شديم دايره اي با دو مركز!
چنين دايره اي وجود نخواهد داشت!
همانطور كه ديگر دوستي من و تو وجود ندارد...
عشق يعني يكي شدن دايره ها و مراكز
مراكز كه يكي شوند، خواسته و ترس از بين مي رود!
ديگر مركز مي شود مركز كل!
هستي...!
مي توانستيم؟
آري! مي توانستيم!
كاش مي خواستيم...!
دوستت دارم بي منت هنوز...
----
پ.ن: تا اطلاع ثانوي، متن بالا آخرين نوشته ي من خواهد بود. از اين به بعد مي خواهم از خودم چيزي ننويسم. حرفهاي من هنوز حرفهاي من نيست! حرفهاي ذهنم است. پس برايتان از كساني مي نويسم كه حرفهايشان از خودشان باشد!!! البته گاهي شايد سكون به سراغم آمد و نوشتم...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:28 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







