
اندیشیدن به این که دیگر نمی خواهم به تو بیندیشم ،
باز هم به تو اندیشیدن است!
پس بگذار تا بکوشم تا نیندیشم به اينکه:
" نمی خواهم به تو بیندیشم"...
ــــــ
پ.ن: اين پاسخ استاد بود به من! به منِ من! به "من هستم"! بعد از اين همواره آماده ي شنيدن حرف استاد باش...
[ ذن ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت15:8 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
به آسمان مي نگريستم.
آسمان، چشم او بود.
آسمان آبي و خسته بود.
آسمان به من مي نگريست!
مرا مي ديد و نمي ديد!
چه حرفها داشت كه نمي گفت...
شايد زبانم را نمي دانست!
ولي نه! مي دانست.
بارها با هم درد دل كرده بوديم.
شايد نمي خواست بگويد!
شايد هم مرا به جا نياورده بود!
و يا شايد رنگ نگاهش دگرگون شده بود!
نگاهم را به زير انداختم و رفتم...
نگاه بغض آلودم را!
نگاه پاك و معصومم را!
نگاه آبي و تنهايم را!
رفتم تا رسيدم به دشت.
دشت، قلب او بود.
دشت بي انتها بود.
دشت مرا در خود احساس مي كرد!
با من بود و نبود!
چه احساسات پاكي داشت كه ابراز نمي كرد...
شايد گنجايش قلبم را نمي دانست!
ولي نه! مي دانست.
بارها احساساتمان را بين خود تقسيم كرده بوديم.
شايد نمي خواست...
شايد هم به جا نياورده بود...
و يا شايد جنس احساسش دگرگون شده بود...
چمدان قلبم را بستم و رفتم
قلب شكسته ام را!
قلب مهربانم را!
قلب آبي و تنهايم را!
جنگلي بود در راه.
جنگل، سبزي و نشاط او بود.
جنگل چه زيبا و سحر انگيز بود.
جنگل دستم را گرفت!
ولي مرا لمس مي كرد و لمس نمي كرد!
چه نياز با هم بودني داشت كه پنهان مي كرد!
شايد اطمينان درونم را نمي دانست!
ولي نه! مي دانست.
بارها دست در دست هم به آرامش رسيده بوديم.
شايد ديگر نمي خواست...
شايد هم به جا نياورده بود...
و يا شايد روح اطمينانش دگرگون شده بود...
دستم را برداشتم و رفتم.
دست يخ زده ام را!
دست گرما بخش و آرامم را!
دست آبي و تنهايم را!
به دريا رسيدم.
دريا وجود او بود.
دريا آبي و طوفاني و آرام بود!!!
پريدم در اعماقش.
مرا مي خواست و نمي خواست.
چه آغوش بازي برايم داشت كه نشان نمي داد!
شايد عشقم را نمي شناخت!
ولي نه! مي شناخت.
آن معاشقه هاي روحي و عجيب را به ياد مي آوردم!
شايد ديگر نمي خواست...
شايد به جا نياورده بود...
و يا شايد همهء اين شايد ها اشتباه بود!!!
ديگر نا شكيبا شده بودم!
از عمق دريارفتم به كوير.
چشمانم را بستم و خدا را به گفتگو دعوت كردم.
برايش آواز مي خواندم و اشك مي ريختم.
"
خدايا اين چه رازيست كه از من پنهان است؟
پروردگارا اين چه غم بزرگيست كه اينگونه سايه افكنده است؟
معبودا بايد چه كنم؟
بمانم يا برگردم؟
دل ببندم يا نبندم؟
دستانش را بفشارم يا نه؟
در آغوشش بگيرم يا نه...؟!
"
خدا مار را فرستاد.
اول نفهميدم و ترسيدم و رفتم بالاي ديوار!
بعد به ياد آن شهريار كوچولو افتادم.
آمدم پايين و مار را بوسيدم.
...
حالا ديگر به اخترك خودم برگشتم.
اينجا هم آسمان و دشت و جنگل و دريا دارد!
اينجا هم آسمان، چشم او و دشت، قلب او و جنگل، طراوت او و دريا، وجود مهربان اوست.
او هم از من است. ما!
ما از خداييم!
اينجا من و او يكي هستيم.
ديگر نگران نيستم.
دوستش دارم ولي رهايش مي كنم.
مي دانم دوست داشتنم كافيست تا با او يكي باشم.
حتي اگر با من حرف نزند يا با من نباشد يا لمسم نكند يا حتي اگر مرا نخواهد!
باز دوستش دارم و مي دانم كه دوست داشتنم كافيست تا با او يكي باشم.
اي خدايي كه كوچولو ها را دوست داري. اي پروردگار صداقت ها! ممنونم كه...
خودمان را به تو مي سپارم...!
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت18:13 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:






