خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواستهام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگيام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين ميسزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهاي با اين همه کار بد که من ميکنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصلهاي که من از تو گرفتهام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بودهاي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديدهباني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجرهاي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بندهاي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهاييام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيهگاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کردهاي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:44 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

وجود همه شد هست ز هستي
همه مستي شد و شور از همه آهنگ و الستي
من اين يار
تو آن يار
من اين شور و شرر بر همه عالم
تو آن رنگِ خوش آهنگِ جوان سازِ سكون بار
تو از رنگ
من از رنگ و از آهنگ
همه رنگ شد آهنگ و هم آهنگ شد از رنگ
تو آن يارِ خوش اقبال
من اقبال!
تو هستي و من آورده به هستي
تو هستي كه ز من نور پراكنده شدستي!
.
.
.
من امروز در اين لحظه يِ آرام
كنار لب شيرين شكر كام
به نور آمدم و پيله شكستم ز تنِ خام
تو ديدي همه شور از منِ هستي شده يِ رام
.
.
.
بيا رقص كنيم اين دم و گرديم به دور هم و خنديم!
به هر در قفسِ بيم!
كه ماييم همه هستي و پرواز!
كه ماييم همه شور و همه ساز!
كه ماييم به وجد آمده از لحظه يِ اكنونِ خوش آواز!
كه اين لحظه يِ اكنون به دمي نيست!
بُود تا به ابد بوده از آغاز!
.
.
.
چه كس فهم همه حرف مرا كرد؟
جز آن كس كه چو من غرق در اين لحظه شد و شور به پا كرد...!
درودم به تو هستي...!
[ ديوان آزادمرد! ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب بعد مدتي به اين خانه مجازي بازگشتم با كتابخانه ام!
كتابخانه ي مجازي ام را با خودم به اينجا (ذيل ساعت ديواري!) آوردم تا شايد در نبود من، با كتابهاي من انس بگيريد
نوشته هاي جديد هم در راهند...
تا بعد...![]()
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:36 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







