تبليغاتX
 آزاد مرد اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
آزاد مرد
غلام همـّت آنم که زیر چرخ کبود .::|::. ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد"آزاد"است!
آزاد مرد

.:: هـان! تا که سر رشته خـود گم نکنی! ::.
.:: خــود را، زبرای نیــک و بــد گم نکنی! ::.
.:: رهـــرو تــویی و راه تــویی مـنزل تــو! ::.
.:: هشدار! که راه خود به خود گم نکنی! ::.
.....::"شيخ شهاب الدين سهروردي"::.....

-------------------------------------------------

*** اينجا هيچ محدوديتي براي دوستي و تبادل لينك نيست. لطفا براي لينك كردن اجازه نگيريد. در صورت تمايل لينك كنيد و خبر بدهيد تا من هم دوستي خود را اعلام كنم :)


نخستين برگ | بايگاني | قاصدك

امکانات
نگار و سخن روز


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
كتابخانه ي من
ابزارها





Powered by WebGozar

پشتيباني
Powered by
Blogfa.com
دگرديسي

خوب چه مي شود گفت. اينها هم جزئي از زندگيست ديگر.

پارسال همين روزها بود كه از اتمام آن رابطه چنان ضربه هاي سنگين به خودم وارد كرده بودم كه نگو و نپرس...! چه سيل ها كه راه افتاده بود. رابطه اي كه احساس اش به 1 ماه هم نرسيده بود!

درست مانند پارسال همين روزها، امروز هم رابطه ام تمام شده. يعني رابطه احساسي ام تمام شده. تمام تمام. با اينكه نحوه تمام شدن اين رابطه از بار قبلي خيلي بدتر بود، اما خوشحال ام كه اين دفعه هيچ ناراحتي براي خودم ايجاد نكردم و موضوع را به راحتي پذيرفتم.

البته سخت است كه 1 سال آشنايي و خاطره و احساس و دوستي و تلخي و شيريني را به يكباره بر باد رفته ببيني، به ويژه اينكه بفهمي خيلي از آن احساسات اصلا وجود نداشته اند و تو فقط در يك پندار پوچ به سر مي بردي. اما سخت تر آن است كه در اين شرايط كاملا بر خود مسلط باشي و اين نا ملايمت، تو را منفعل نكند و تو بتواني در كمال آرامش و اطمينان به زندگي عادي و لذت بخش خودت ادامه بدهي.

خوب من اين كار سخت را انجام دادم و اين براي من بسيار پر اهميت است. چرا كه دگرديسي و رشد خودم را در اين يك سال، به وضوح مي بينم و چه لذتي بالاتر از اين؟!

هنوز هم باورم نمی شود که من برای این اتفاق یک قطره اشک هم نریخته ام!

.

.

.

زير پنجره دراز كشيدم و چه لحظه اي بود وقتي بانگ حق را مي شنيدم و نسيم زندگي صورتم را نوازش مي كرد...


[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بشتابيد!
به برادران و خواهران!!! اهل مطالعه توصيه مي شود كه اين ۳ لينك را از نظر بگذرانند.
آنهايي كه بايد نويسنده آن را بشناسند، مي شناسند. آنهايي هم كه نمي شناسند، شايد بعدا به آنها معرفي كنم اش!

1
2
3


[ ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فرع نامه 1

به دنيا مي آيي، در گوشت اذان مي گويند و تمام...

حال تو يك مسلمان ايراني هستي و بسته به زن يا مرد بودنت، در اين جامعه بايد يك نقش خاص را بازي كني. اينجاست كه سركوبي آغاز مي شود. از همان ابتداي كودكي بايد ياد بگيري كه طوري رفتار كني تا ديگران (پدر و مادر و خانواده و همسايه و مردم و...) از تو راضي باشند. يعني مهم نيست كه خودت از خودت راضي باشي، مهم اين است كه ديگران را هميشه راضي نگه داري و اين ميشود كه سركوبي ريشه مي دواند!

بگذار خاله جان فشارت دهد و اجازه بده كه عمو جان محكم لپهايت را گاز بگيرد. چون آنها بايد راضي باشند و تو نبايد گله اي كني! عزيزم اينطوري سر سفره بنشين و آنطور غذا بخور. از آن لباس خوشت مي آيد؟ مهم نيست. چون من خوشم نمي آيد و تو بايد آن يكي را بپوشي! آن رنگ زشت است، چون من مي گويم و هزاران نمونه از اين مزخرفات كه تك تك ما مي شنويم و با آن رشد مي كنيم. اينگونه مي شود كه رفتارهاي خودشكنانه در ما نهادينه مي شود و ما به موجوداتي تبديل مي شويم كه بودنمان به بودن ديگران بسته مي شود و شادي ما بايد در شادي ديگران باشد و ناراحتي ما در ناراحتي ديگران. تنها چيزي كه رشد نمي كند، خود است و اين خودي كه هميشه و در همه حال وابسته به توجه و ترحم است و بدون تأييد ديگران هيچ!

خودي كه در حقيقت نابود شده و فقط مكانيزمي است براي ساختن يك عرف سالم! حالا كجا مي خواهيم رشد كنيم؟ در مدرسه و دانشگاه يا در مسجد و كليسا و ...؟


[ فرع نامه ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شادي مدام

به نظرمن هرچه اندوه و غم در اين جهان وجود دارد، همه از وابستگي ما انسانهاست. حال وابستگي به هركس و هرچيز...

چون وابسته ايم، دوري برايمان سخت مي شود. نمي توانم غمي را خارج از اين قانون تصور كنم.

چه خوب است كه قدرتي پيدا كنيم براي غلبه بر اين وابستگي ها.

اگر شادي مدام را مي خواهيم، چاره اي نيست جز اينكه "رها" باشيم و "آزاد"...


[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بي همرازي...

هر دمي چون مهر  از دل نالان   شكوه ها دارم

روي دل هر شب   تا سحر گاهان   با خدا دارم...

 

               هر نفس آهيست كز دل خونين

                  لحظه هاي عمر بي سامان مي برد سنگين

                      اشك خون آلود همدامان  مي كند رنگين...

 

به سكوت سرد زمان

به خزان زرد زمان

نه زمان را درد كسي

نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي ها خدايا...

 

نه اميدي در دل من

كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي

كه فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهي

كه ناله اي خرد با آهي

داد از اين بي دردي ها خدايا...

 

نه صفايي ز دم سازي به جام مي

كه گرد غم ز دل شويد

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

واي از اين بي همرازي خدايا...

 

وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد

يك نفس زد و هدر شد

روزگار ما به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد...

 

دل نهم ز بي شكيبي

با فسون خود فريبي

چه فسون نافرجامي

به اميد بي انجامي

آه از اين افسون سازي خدايا...

 

 

                                         شاعر: "شادروان منوچهر آذر"


[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


قالب اين وبلاگ رو با استفاده از
قالب ساز آنلاين طراحي كردم
©2008 All rights reserved.