پرسشي در ذهنم وجود دارد كه پاسخش مي تواند برايم بسيار راهگشا باشد. تنها دليل نوشتن اين پرسش در اين تارنما هم احتمال يافتن پاسخي هرچند نا كامل از طرف خوانندگان بود.

نمي دانم اين هاج و واجي ما در ابتداي دوراهي سنت و مدرنيته چه وقت به يقين و آرامش مي رسد!
پرسش بنده هم تقريبن ريشه در همين موضوع دارد. اين كه حقيقتا حريم يك خانواده كجاست؟ زن و مردي كه يكديگر را به همسري بر گزيده اند، بايد چه حريمي را رعايت كنند و چه حدي از نزديكي را بايد مخصوص خود قرار دهند و نه هيچ كس ديگر؟! اين روشي كه ما ايراني ها با چشم و گوش بسته پيش گرفته ايم و روز به روز گسترش مي دهيم اش، آيا درست است يا كمي نياز به دقت و باز نگري دارد؟ آيا حريم يك زن و مرد تنها اتاق خواب و حمام و توالت است يا اين حريم ارزش و وسعت بيشتر و والا تري هم دارد؟ ذكر 2 نكته ضروري مي نمايد. يكي بي ربط بودن اين پرسش به دين و مذهب و ديگري نوع حريم است كه منظور حريم اجتماعي يك زن و مرد است. حريمي كه در برخورد با ديگران نمود پيدا مي كند و نه حريمي كه تنها مربوط به حوزه ي احساس و عواطف قلبي است.
به راستي آيا حريمي وجود دارد و اگر آري، حد اين حريم كجاست؟
[ ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت14:54 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
مي نويسم، اما نمي دانم چرا !
آيا مي نويسم كه حرفهايم را گفته باشم؟ پس چرا نمي گويم؟!
چرا اين همه حرف است و گوشي نيست براي شنيدن؟!
شايد به خاطر اين است كه او مانند هميشه دارد با من شوخي مي كند...!
آهاي... او... با تو ام!
گوش هاي شنوا را چرا از من دريغ مي كني؟ كه فقط با تو صحبت كنم؟ خسته نمي شوي از اين همه حرف؟ هم اينكه مرا اينجا آوردي و ناسپاسي ام را مي بيني بس نيست؟ پس چرا مي خواهي تنها خودت به حرف هايم گوش دهي؟

نمي خواهي همزادي برايم بيابي؟خودم بايد بيابم؟ چرا؟ چگونه؟ از كجا؟ چرا من قانون زندگي با انسان ها را نمي آموزم؟ چرا متمدن نمي شوم؟! تا كي بايد به اميد انسانيت، از انسان بودن خويش رنج بكشم؟ نمي شد من جانوري باشم بي تعقل؟ كه اين همه نبينم و نينديشم؟ كه اين همه حرف دل نيافرينم؟ كه اين همه تنها نباشم؟ كه اين همه اشك نريزم...
كجايي؟ نمي گويي؟ پس لا اقل بگو من كجايم! بگو كي مرا مي بري؟ كي آزادم مي كني؟ چه چيز سخت تر از زندگي در ميان موجودات دوپا...!
![]()
فضا سنگين شده است...
ديگر سبزه ها هم طعم تاريكي گرفته اند...
ديگر شبنمي نيست كه گل سرخ را بشويد از غبار...
ولي ميمانم
در آرزوي تو...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت15:36 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
خدا با ماست و بر درون ما می نگرد.
صورت و ظاهر برای تمایلات نا چیز است. اگر می خواهی نزد خداوند و مردمان نیک سرشت، عزیز شوی، در هر لحظه و هر نفس روحت را بپروران و اگر خواستار تعریف و تمجید و چاپلوسی شیطان و شیطان صفتانی، تنها و تنها در اندیشه ی ظاهرت باش. به هر سو که روی، از سوی دیگر دور خواهی شد!
اگر می خواهی در اقیانوس شنا کنی، باید قید مرداب را بزنی.
و
اگر خدا را می خواهی، از دنیا و دنیا نشینان فقط روش پرواز را طلب کن. نه رنگ و لعاب و صورتکهای دروغین را...!
خودت باش. زلال و ساده!
آنقدر والا باش که زیباییت را تنها خدا بیند و بس...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت14:46 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
تابستان 1380 بود كه در عين نا اميدي، در 3 رشته قبول شدم و از بين همه ي آنها رشته ي آمار را براي ادامه ي تحصيل انتخاب نمودم. انتخاب اين رشته با مشورت خانواده و آشنايان بود و البته تصميم خودم. تا پايان ترم 2 شاگرد اول دانشگاه بودم، اما از ترم 3 بود كه...
ديگر بقيه اش تكراري مي شود. بله، من هنوز دانشجوي همان دانشگاهم، در صورتي كه حتي نيمي از واحدهايم را پاس نكرده ام!

داستانش را قبلن هم برايتان گفته ام. اما هدفم از اين مقدمه اين بود كه فردا روز ديگريست. مي خواهم يك رشته ي جديد را شروع كنم، ولي نه با آن اهدافي كه 6 سال پيش در سر مي پروراندم! من امروز يك جوان 24 ساله هستم كه علي رغم افت و شكست تحصيلي، پيروزي هاي بسياري به دست آورده ام. پيروزي هايي كه شايد براي جوانان هم سن و سال من جذابيت زيادي نداشته باشند، اما براي من همچون سكوي پرتابي بودند به سوي هدف...!
شايد در ظاهر عمرم به هدر رفته باشد، مي توانم به همين علت از زمين و زمان شاكي باشم، اما با همه ي اين احوالات، خودم را، بله، فقط و فقط خودم را مقصر مي دانم كه نتوانستم در برابر اين همه مسائل پيچيده، از خودم پايداري نشان دهم. حالا ديگر راه پايداري را آموخته و خودم را تا حد زيادي شناخته ام. براي خودم روانشناس بزرگي شده ام
! در هنر پيشرفت كرده ام، سرزمينم را، تمدنم را و فرهنگ اصيلم را يافته ام و به ارزش اين مرواريد هاي بي قيمت پي برده ام. حالا با آن پسر 19 ساله ي حساس و خام، فاصله ي زيادي دارم. پس با اطمينان مي گويم كه منتظر شنيدن موفقيتهاي بعدي من باشيد!
بزرگترين ناراحتي من در اين لحظه، درك موقعيت ديگر جوانان اين سرزمين است كه حقيقتن موجب عذاب است. در گلايه ها پستي را مي خواندم كه همه ي اين ناراحتي ها را دوباره به سراغم آورد؛ نسل سر در گم، نسل گمراه، نسل بي هويت ولنتاين زده، نسل نوروز فروخته ي كريسمس پرست، نسل شكم و زير شكم، نسل...

مي دانم خيلي از شما شاكي مي شويد كه اين حرفها يعني چه، اما من هم به عنوان يك انسان حق بيان انديشه ام را دارم. عميقن و با نهايت وجود براي هم نسلان خودم متأسفم و براي نسلهاي آينده كم اميد...!

نا اميد اما نيستم. كور سويي از نور مي بينم كه مرا به سمت خود مي كشد و اميد زندگي ام گشته و مرا غرق خود مي كند...
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







