چه زیبا بود آن دم که می گریستی و می دیدی و رشک می بردی...
و
چه غمناک بود آن دم که با قلبت، دردمند تنهاییهای غریبانه ات بودی...
چه با شکوه بود لحظهء برخاستنت...
آن لحظه که دانستی هیچ موجودی جز تو "انسان" لایق عشق ورزیدن نیست...
...
برخیز!
هر آمدنی را رفتنی است و هر سلامی را جدایی...
آن اخترک سرخ رنگ در آن کهکشان سفید را به یاد بسپار و اینکه تا چه حد نگران آن سیاهچالهء مشکوک بودی!
آری؛
" هیچ کس جز تو برای تو معجزه نمی کند... و تو اینگونه معجزه کن: در اوج خستگی –وغربت- این روزها، لبانت را مجبور کن برایت بخوانند و قلبت را راضی کن دوست بدارد! قدمهایت که به رفتن مایل شوند، دیگر هیچ چیز سخت نیست... تنها تو اولین قدم را بردار..."
سپاسگذار باش از آن آموزگار نامهربان و فراموشکار!
.
.
.
هرچند که اندوه کاشتی و رفتی، ولی به خاطر آن "اخترک سرخ رنگ در کهکشان سفید" جاودانه شدی. می دانی؟ نگران آن سیاهچالهء مشکوکم! مرا که رها کردی، پس مراقب آن اخترک سرخ باش!!! باور کن این را برای خودت می گویم، تو!
...
دوست داشتنم تقدیم تو باد!
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:18 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:






