فلسفیدن فعل سخت و کم طرفداریست. در عین حال همهء ما بدون اینکه قصد فلسفیدن داشته باشیم، تمام عمر را مشغول چنین کاری هستیم! درست پیش بینی نکرده اید، نوشته ام متن فلسفی نیست، فقط دلیل و برهان و چرا و چگونگی بعضی چیزهای به ظاهر کوچک را می نمایاند!
جسم، روح، عشق، کوچکی و بزرگی چه ارتباطی با هم دارند؟ از نظر من همهء اینها در کلمهء وجود خلاصه می شوند.
ما وجود داریم؛ با این توضیح که ما جسمی نیستیم که که صاحب روح باشیم، بلکه روحی هستیم اسیر آمده در جسم و این حقیقتی است که در هنگامهء فوران عشق به راحتی هر چه تمام تر لمس پذیر می شود و عشق فوران نمی کند مگر به بزرگ بودن در کوچکی و کوچکی به معنای عام کلمه یعنی همان "کوچولویی" !
سخت بود؟ خوب اگر راحت بود که اسمش را "فلسفهء نامفهومیه" نمی گذاشتم...
حالا این سلسله مراتب را از پایان به آغاز طی کنید و ببینید که چه پیش می آید! اوّل "کوچولو" باشید... کوچولو به معنایی که در "شازده کوچولو" به کار رفته! سعی کنید دنیا را مانند کوچولوها ببینید و عشق خود را بدون هیچ دلیلی به جهان و جهانیان تقدیم کنید... مانند بزرگترها محصور در یک دایرهء تنگ و محکوم به فنا نباشید که برای عشق ورزیدن به دنبال دلیل اند. با این کار شما در عین "کوچولو" بودن، "بزرگ" می شوید و در کمال ناراحتی می بینید که جهان و جهانیان (بزرگترها) قدر این عشق شما را نمی دانند و نمی فهمند. آنها در قبال عشق شما، تلخی تحویلتان می دهند و جسمشان را از شما دریغ می کنند!!! امّا شما باز روحتان را تقدیمشان می کنید. شما به آسمان می روید و از آنجا به دایرهء تنگ آنها می نگرید... چه خشک خشک و تیز تیز و شور شور!
حالا تنها آرزویتان این می شود که از قفس جسم رها باشید و به هرجا که دلتان می خواهد پرواز کنید. به چشم هر که دوستش دارید بنگرید و در آغوش هر که به او عشق می ورزید آرام بگیرید، ولی با ناراحتی تمام متوجّه می شوید که اسیرید... اسیر در این قفسی که از بدن برایتان ساخته اند و این یعنی "وجود"!
خلاصهء فلسفهء نامفهومیه: "کوچولو" باشید و "عشق" بورزید و هرگز به عشقتان خیانت نکنید...!
حالا شما بروید و سقراط و افلاطون و ارسطو و ابن سینا و دکارت و کانت و سهروردی و ملّا صدرا و نیچه و هگل و سارتر و .... بخوانید! فکر می کنید چیزی بیشتر از این پیدا می شود؟ نمی دانم؛ حتما پیدا می شود، فقط بعد از پیدا کردن یک ندایی هم به من بدهید...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت13:41 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

ای میهن ای داد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد!
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد!
...
.
.
.
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت19:26 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







