همه جا جشن و سرور بر پاست،برای تو
ولی...
ناشناخته ترین و مظلوم ترین موجود، همان تویی، تو...!
من به هیچ کدام از این جشن ها نرفتم. نشستم در خلوت خود و درد دل هایم را برایت نوشتم:

ای کــه امــّیــد هــزاران جــانــی و پـنـهـان بـیـا
ای کـه ویـران خـانـهء مـا را تویی سامان، بیا
مـا چـو خـاری در کـنـار سـایـهء ایـمـان بـه حـق
چـشـم در لـطف خـدا بر گل نشین، باران، بیا
خـســـتـه ایـم از بــازی دزدان و آن نامـــردمـان
سـروری کـن مـرشـد دیـریـن عـیـّــاران، بـیـا
سنــگ این سـو خـرد کـرد اندیشـه های پاک را
آن طـرف بـی قـید گـشـتند و بد از حیوان، بیا
دوسـتــی را تشنـه ایم و فـهـم حق را تشنه تر
مهربان، حق را نشان، اندیشه را سلطان، بیا
دوش دیدم شب دری بگشود پشتش نور و گفت
چـشـم بـر مـه بـنـد و سـوی مهر پر تابان بیـا
قـلـب گردیده صـراحی همچـو مرغـی بی رمـق
اشـک مـی ریـزد ز قـلـب مــطـرب نـالان، بـیا
(15 شعبان 1426 ه.ق) ساعت 00:45 بامداد
[ ديوان آزادمرد! ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:49 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:

[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت20:31 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آیا تا به حال فکر کردی که اگر شرایط بهتری برای زندگی داشتی، چه می شد؟
اگر پدر و مادری با سوادتر، پولدارتر، با فرهنگ تر، فهمیده تر، مهربان تر و عاشق تر داشتی...!
اگر دوستان صمیمیت، همان قدیمی ترین دوستانت بودند و تو را فقط به خاطر خودت می خواستند...!
اگر شرایط تحصیل در رشتهء مورد علاقه ات فراهم بود...!
اگر در شهری پیشرفته تر با مردمانی متمدّن تر زندگی می کردی...!
اگر خوش قیافه تر و خوش هیکل تر و قد بلند تر و خوش تیپ تر بودی...!
اگر بیل گیتس پدرت بود...!!!
دوست داشتی همهء اینها و حتّی خیلی بیشتر از اینها را داشتی؟
اصلا مگر دست توست که خیلی از اینها را داشته باشی یا نه؟
حالا به من بگو ببینم!
آیا کسی حق دارد تو را به خاطر اینکه خیلی از اینها را نداشتی و یا کمتر داشتی، مسخره کند؟
پس چرا در بیشتر حرفهایت، رگه هایی از پوزخند به آدمهای پایین تر از خودت نمایان است؟
آیا تمسخر همان نادانی است؟
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت0:43 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آه!
کمک!
در حال خفه شدنم!
"نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانیست...!"*
خدای من!
اگر نبودی چه می کردم...؟!
ــــــــــــــــــــــــــــ
* شعر از "ه.ا.سایه"
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:36 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آن پیرمرد ویولون نواز را به یاد داری؟همان که تعریفش را برایت کرده بودم؛دیروز دیدمش، فکر می کنی در چه حالی بود؟
در شهر دور می زد و اسپند دود می کرد...سرش را هم می لرزاند تا بلکه مردم دلشان بسوزد و پولی به او بدهند...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:20 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
آن هنگام که بر بلندای مال و منال نشستی،
بدان؛ گرسنه ای تکّه نانی را در کنج آبروی خود چشم به راه است...!
آن هنگام که روزگار تو را بر تخت پادشاهی نشاند،
بدان؛ دستان پاره پاره شده از رنج پایمردی، جوانمردی را گدایی نمی کند...!
آن هنگام که لب بر لب یار و دل در گرو مهر او گذاشتی،
بدان؛ قلب شکسته ای عشق تو را در گوشهء شرم خود پنهان کرده است...!
آن هنگام که خوشی سر تا سر وجودت را فرا گرفت،
بدان؛ هوای سنگینی بر دل غمگینی سایه افکنده است...!
آن هنگام که به بزرگی خود می اندیشی،
بدان؛ بود و نبودت به خواست
یگانه ای
پایداری
پایدارنده ای
مهربانی
پروردگاری
"خدا"
بسته است...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:5 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
دوســــــت دارم کـه مـرا دریــابـی
تا بـفـهــمـی که دلــــم شـد آبـی
آبـی آب کـه مـوج است و خـروش
مــهــر و دیــوانــگــی و شــادابـی
دوســــت دارم بشوی چون مهتاب
نـور باشـی تـو در ایـن ظلمـت ناب
مـن شوم جام و دلـم همچون می
تا بیــفتی تــو در این جــام شـراب
دوست دارم که بیایی تو چو سیل
ببـــری جــان مــــرا تا بـه سـهـیـل
قلــــب را دیده کنی از ســـر مـهر
نــه کـه چشمــت بتپانی بر مــیل
دوست دارم به تو گویم همه چیز
ایـــن هـمــه راز دل و نـکــتـهء ریز
تــرس دارم ولــــی از گـفـتــن راز
تــو بـه دلـداری مـطــرب بـر خـیـز
[ ديوان آزادمرد! ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:42 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
من فقط احساس خودم را نسبت به مقالهء یک نویسنده که از قضا مثل شما از جنس لطیف بود، بیان کردم. نه قصد تحلیل بود (چون در این حد نیستم) ونه قصد سخنرانی و پند فروشی...!
امیدوارم به من این حق را بدهید که در وبلاگ خودم، از ابراز احساسم خودداری نکنم.
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:11 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
شنبه 29 مرداد ماه 1384 در صفحهء زنان(8) روزنامهء ایران، مطلبی را خواندم با عنوان "زیبائیهای پنهان پشت ماسک". گزارشگر روزنامه در این یادداشت با یک نگاه بی طرفانه به بررسی آرایشهای غلیظ که در بین زنان و دختران ایرانی و مخصوصا در کلانشهرها گسترش پیدا کرده است، پرداخت.
من نه می خواهم در مورد این نوشته قضاوت کنم و نه در مورد خوبی یا بدی آرایشهای غلیظ، تنها بخش آخر این نوشته بد جوری مورد توجّه من قرار گرفت. امیدوارم برای شما هم همینطور باشد:
"آرایش غلیظ یعنی اینکه خود واقعی تان را قبول ندارید و سعی دارید خود را با این مواد شیمیایی بیارایید. پس این آرایش جنبهء نقاب پیدا می کند و نقاب زدن چه روانی و چه مادّی، در هر دو صورت غلط است و امّا خانمهایی که با آرایش غلیظ و نا به هنجار، محرّک قوی از خود درست می کنند، ممکن است با توجّه به فرهنگ موجود جامعه، با پاسخهای نا صوابی مواجه شوند. بدون هیچ پیشداوری می توان گفت آرایش غلیظ و بدن نمایی در جامعه ایرانی باعث شده آمار تجاوز، قتل و اعتیاد افزایش یابد و با تقلید ناروا از جوامع غرب به این مسأله دامن زده می شود. چون نیازهای جنسی در آن کشورها با توجّه به روابط موجود بین زن و مرد به آسانی رفع می شود ولی در ایران با آرایشهای غلیظ، بیشتر به این مسائل دامن زده می شود."
من به عنوان یک پسر جوان که تا به حال با توجّه به شرایط زندگی و محیط پیرامونم و بیشتر از سر اجبار از سکس دوری کردم، ( بدون پیشداوری در مورد خوبی و بدی هر نوع سکس) با تمام وجود، درستی این مطالب را به خصوص در خطوط آخر حس می کنم. کاش این محرّکهای بد جنس، ذرّه ای هم به این فکر می کردند که اینجا ایران است و با غرب تفاوتهای ریشه ای دارد.
دوست دارم نظر شما، به ویژه دوستان جنس لطیف را در این مورد بدانم...!
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:7 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
چند روزیست که فکرت بد جوری درگیر هست. اتفاقات بد زیادی افتاده و تو تنها کاری که می توانی بکنی، این است که آرامش خودت را حفظ کنی و تلاش کنی از این وضعیت خارج شوی. یکی از راههای خوب برای رهایی از این افکار، گشتی در دنیای مجازی هست. درست در همین حال که تو به سختی سعی در حفظ آرامش خودت داری، ناگهان شخصی که به واسطهء یک دوست با او آشنا شده ای، در این دنیای مجازی سر راهت سبز می شود.
تا به حال همدیگر را ندیده اید، صحبتی با هم نکرده اید، از رفتار و ویژگیهای هم چیزی نمی دانید و تنها به واسطهء آن دوست چیزهای بسیار کمی در مورد هم شنیده اید. با همهء این حرفها، این جناب محترم، با یک حالت شگفت آور و بسیار شتاب زده شروع می کند به بد و بیراه گفتن به شما؛
" آقا برو این اداها را برای مردم در نیاور! چرا بیش از حد وانمود می کنی که مثبت هستی؟! اصلا تا به حال ویژگیهای منفی خودت را به دیگران گفتی؟! تو اگر پیامبر بودی، از زندگیت لذّت هم بردی؟! ولی من همه کارم را کردم و از این زندگی هم راضیم! برو آقا؛ دورویی فایده ندارد! شما سرت را کردی زیر برف و فکر می کنی کسی تو را نمی بیند...!"
و از اینگونه حرفها...
با آن حال و روز آمدی و با چنین آدمی و با چنین حرفهای شگفت و بی ربطی روبرو می شوی. حالا باید چه حسّی داشته باشی؟ اصلا می توانی حرف بزنی؟ نه! احساس می کنی فکّت قفل شده و چشمانت دارد از حدقه در می آید. گویا بهترین کار این است که تنها یک خدا نگهدار بگویی، پنجرهء گفتگو را هر چه زودتر ببندی، از این دنیای مجازی بروی به دنیای واقعی و کمی فکر کنی. به خودت، به آن دوست، به این جناب محترم و به این حرفهای دور از حقیقت...
واقعا چگونه کسی می تواند این گونه در بارهء کسی حرف بزند؟ بدون کوچکترین شناخت...؟!
جناب محترم! مگر تو قاضی هستی که در مورد افراد دور و برت (بدون هیچ شکایتی) قضاوت می کنی و بعد هم حکم صادر می کنی؟
اگر شاکی خودت هستی که اصلا قضاوت و حکم تو از قبل باطل هست، چون شرط اصلی برای قاضی بودن بی طرفیست که تو آن را هم نداری!
[ دل نوشته ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:0 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
بعد از ۲ هفته، بالاخره این فرصت و حو صله را پیدا کردم که نوشته هایم را تایپ کنم. این ۳ مطلب را در یک زمان و در ۳ بخش اینجا می گذارم. خلاصه مرا به خاطر این تنبلی ببخشید.![]()
******************************
نسل فکاهی!!!
یکی از درگیریهای ذهنی من، این روح حاکم بر گفتمان هم نسلان خودم هست. می خواهم با یک مثال شروع کنم که همان ابتدا متوجه حرفم شوید (پیشاپیش مرا ببخشید، برای رساندن مطلب چاره ای جز ذکر مثال نیست):
"فلانی، این مال من است، تو مال خودت را استفاده کن"
خوب، چه برداشتی از این جمله می کنید؟ فکر می کنید چند تا از این جمله های فصیح و ایهام آمیز!!! در زبان شیرین فارسی پیدا می شوند؟!خوب خیلی وقتها اینجور حرفها موجب خندیدن است و حال و هوای آدم را عوض می کند. ولی وقتی نارا حت کننده می شود که تک تک حرفهای آدم را با گوش فکاهی! بشنوند. مثلا آدم دارد در مورد یک موضوع کاملا جدّی با دوستان صحبت می کند، ولی ناگهان پس از گفتن جمله یا کلمه ای از شما، دوستانتان پس از نگاه کوتاهی به هم، شروع می کنند به خندیدن! من که بعضی وقتها خودم خنده ام می گیرد. بعضی وقتها هم ساکت می مانم! ولی در پس این خنده ها و سکوت ها احساس بد و تهوّع آوری به من دست می دهد! آخر شوخی تا چه حد؟
به نظر من یکی از دلایل این وضع این است که در جامعهء ما سکسوالیتی برای بسیاری از جوانان حل نشده و به خاطر همین کمبود، فکر و ذکر بیشتر آنها پر است از حرفها، نکته ها!، صحنه ها! و لذات سکسی که هیچ وقت هم تجربهء آن را نداشته اند(حداقل در مورد پسر های این گروه از جوانان مطمئنّّم و اطلاع خیلی زیادی از دخترهای متعلّق به این گروه ندارم).
این وضعیت برای من که خیلی خسته کننده شده، تا آنجا که بعضی وقتها ترجیح می دهم از جمع دوستان بیرون باشم و اصلا حرف نزنم.
امان از این سکسوالیتی...!
[ خوش مزه ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت11:58 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







