به انسانهای دور و برت نگاه می کنی، از آن دختر و پسر های جوان که به اقتضای سنشان انواع و اقسام لباسهای مد روز را به منظور جلب نظر دیگران (مخصوصا جنس مخالف) پوشیده اند، گرفته تا آن دختر بچهء ۵-۶ ساله ای که در این سرمای کوهستان تاپ پوشیده و سوز هوا را با اسکیتهای خود به مبارزه طلبیده و آن پیر مرد و زنهایی که فرداهای مبهم خود را در امروز فرزندان و نوه هاشان به فراموشی سپرده اند!
سعی می کنی در تک تک این لحظه ها احساس خوشبختی کنی و ریتم کند و گاهی تند گذران زندگی را مرور می کنی...
در همین حال و احوال٬ احساس می کنی از آن دور دستها صدایی گوشهای حساست را به گوش دادن نتها دعوت می کند٬ عجب نوازندهء چیره دستی... دور و برت را نگاه می کنی... صدا یک سره فریاد می کشد... نه٬ جیغ میزند... درست است
ویولن...!
کت و شلوار مشکی٬ لبهء کت تا نزدیکی های زانو آمده و از قد خمیدهء صاحبش حکایت می کند. موهای جو گندمی کم پشت٬ ریش کوتاه سفید... تمام تجربه های این چند ده سال عمرش را می خواهی در این هیبت جستجو کنی٬ ولی فقط از تسلطش در صحبت با نتها چیزهایی می فهمی و نه بیشتر...
با این سن و سال دارد برای خانواده ای جوان آهنگ می نوازد و هدیه ای یا شاید صدقه ای می گیرد و می آید به طرف تو... ولی تو همچنان مات و مبهوت به همان نقطه ای می نگری که او تا چند ثانیه پیش در آنجا ایستاده بود... با ویولن... فکر می کند تو علاقه ای به این آهنگ نداری و شاید هم خسیس هستی و بیزار از کمک... میرود
تو می مانی و پیر مردی در ذهنت و آهنگی در گوشهایت... آهنگ زندگی...!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت14:44 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱. از اینکه چند روزی نبودم و از دنیا عقب افتادم، ناراحتم! ولی از اینکه دوباره شرایط برای بازگشت آماده شد، خوشحالم!![]()
2. بالاخره اسباب کشی تمام شد و من هم به زنگی عادی برگشتم!
3. کلاس زبان ثبت نام کردم، بعد از تعیین سطح، معلوم شد که باید سر کلاس اینترو بنشینم، ولی ترجیح دادم از هد استارت شروع کنم!!! (خنده داشت؟)![]()
۴. گویا دوستان زیادی در راهند...!
۵. دلم برای نوشته های خودم تنگ شده، امّا باید تنها باشم تا دوباره آنها را بیابم...!
۶. وبلاگ تازه تاسیس من با پستی در مورد نوشی شروع شد، حتما درک می کنید که این موضوع چقدر می تواند برایم اهمیت داشته باشد. الآن که بعد از ۵ روز برگشتم و به نوشی سر زدم، خیلی خوشحالم که هنوز انرژی برای گرفتن حقّ خودش دارد. من فقط می توانم برایش دعا کنم، همین!![]()
۷. می خواهی آزاد باشی؟ پس آزاد شو!
۸. راستی، خیلی کار دارم... خیلی... امّا لذّت می برم از این همه کاری که باید انجام دهم. واقعا اگر کاری نداشتم برای انجام دادن، زندگی دیگر چه معنی داشت؟
۹. یکی منتظرم هست، همین الآن، یک آدم خیلی ناز و مهربان، باید بیشتر با او صحبت کنم. پس کم کم رفع زحمت کنم.![]()
۱۰. من زنده ام برای شما و برای خودم، با هم! بی نهایت دوستتان دارم
!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت2:38 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
در پیچ و خم های زندگی گاهی آدم به چیزهایی برخورد میکند که فکرش را حسابی به خود مشغول میکند. در این چند روز مراحل برنامه ریزی تابستانی به یک طرف، این جریان اسباب کشی ما هم به یک طرف ( که شرح آن کم از سفر نامه های تاریخی ندارد!!!)، ولی این سایهء آبی خیلی فکرم را به تکاپو انداخت!
کاش زود تر می فهمیدم سایهء آبی یعنی چی و کاش زود تر پیدایش می کردم، واقعا باید خدا را شکر کنم که در همچین روزگاری زندگی میکنم ، چرا که دوست داشتنی ترین افراد و گسترده ترین افکار در دسترس هستند و کافیست که من قدری زحمت گشتن در این دنیای مجازی را به خود بدهم تا این همه چیز خوب پیدا کنم!
دیروز کوشا کامنت گذاشت و از قضا من به وبلاگش سری زدم و باز با یک موجود دوست داشتنی دیگر آشنا شدم!
اصلا واقعیت این است که وقتی شما آزاد می شوید، دیگر هیچ حصاری بین شما و دوست داشتنی ها وجود نخواهد داشت... باور کنید من الآن سخت می توانم باور کنم که این همه دوست داشتنی دور و برم هست، ولی هست...!
چرا تا حالا نتوانسته بودم به این مرحلهء زیبای زندگی برسم که از تک تک ثانیه های زندگی لذّت ببرم؟ مهم نیست... چون الآن رسیده ام...!
این هم برای نوشی ( البته با اجازهء آسمون):

[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت17:43 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
وبلاگ قبلی شاهد مرحلهء آزادیم بود. بیچاره تحملش خیلی زیاد بود!
امیدوارم این آزادشدگی رو از دست ندم!
فعلا!
[ خود خودماني ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت1:50 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام آقای پدر جوجه های نوشی!
احساس چیز خوبیست؟
محبت چه؟ عشق چه؟ انسانیت چه؟
از همه بگذریم! آیا حق چیز خوبیست؟
آیا انسانیت را جنس شما تعیین می کند یا وجدانتان؟!
اینجا فقط به کمی روح بلند نیاز داریم تا ای نوشی و جوجه هایش را از این همه غم برهانیم، آیا بلندای روحتان به اینجا می رسد؟
[ همگانی ] نامه به آزاد مرد نوشته شده در ساعت12:1 توسط آزاد مرد *مطلب را به بالاترین بفرستید:







